بسماللهالرّحمنالرّحيم
سلام.
مطلب نخست
السّلام عليك يا موسيبنجعفرالكاظم.
ميلاد مسعود هفتمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت، الگوي مسلمانان جهان، در روزي كه متعلّق است به آقا امام زمان(عج)، بر وجود مقدّس ولي عصر(عج)، ولي فقيه، حضرت آيتالله خامنهاي(مدّظلّهالعالي) و بر تمام شما عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت مبارك باد.

مطلب دوم
روز سهشنبه نخستين روز اسفند ماه سال هزار و سيصد و هشتاد پنج هجري شمسي، روزيه كه هرگز از يادم نميره. چون در اين روز برگ جديدي از زندگيم ورق خورد كه به زندگيم رنگ و بوي جديد و دلپذيري بخشيد كه الآن بعد از گذشت يك سال، اين تأثير بيشتر و پررنگتر شده.
سال سوم هنرستان بودم و هر روز شيفت بعد از ظهر. اوّل اسفند بود و من هيجانزده آماده ميشدم كه برم تهران و به اوّلين جلسۀ كلاسهاي طنز برسم. گفته بودن كه اين كلاس توجيهيه و ممكنه ساعتش عوض بشه. منم به خيال اينكه فقط همين يه جلسهست، از مدرسه اجازه گرفتم و راه افتادم. وقتي به كلاس رسيدم، تمام فكر و ذكرم اين بود كه استادي كه قراره با عقيدۀ خيليها كه ميگن طنز رو نميشه آموزش داد، مبارزه كنه كيه؟ ناگهان مسئول كلاس گفتند: بفرماييد سر كلاس تا استادتون آقاي ختايي تشريف بيارن!

اين جملهرو كه شنيدم انگار دنيا رو به من دادند. باورم نميشد كه اين افتخار نصيبم شده كه شاگرد استاد ختايي باشم. يعني من لياقت اين لطف بزرگ خدارو دارم؟ وقتي رفتيم سر كلاس و اين استاد عزيز فرمودند كه از اين به بعد همين ساعت و همين روز كلاس برگزار ميشه، تمام اون خوشي ناگهان از بين رفت و كم مونده بود كه اشكم سرازير بشه. آخه من چطور ميتونستم همزمان هم كرج باشم و سر كلاس مدرسه و هم تهران باشم و سر كلاس طنز استاد ختايي؟ مگه اينكه برم زير دستگاه كپي! بالاخره بعد از صحبت با استاد ختايي گرامي و مسئولين محترم هنرستان قرار بر اين شد كه من يك هفته سهشنبه برم مدرسه و يك هفته برم سر كلاس طنز. اينجا بود كه فهميدم در كلاس طنز، چه دوستان فداكار و چه استاد دلسوزي پيدا دارم. چون هر جلسه كه نبودم، دوستان عزيز لطف ميكردن و صحبتهاي استاد رو يادداشت(و يا ضبط) ميكردند و به من ميدادند. دوستاني كه بعدها تبديل به گروهي شديم به اسم سپيدار. و امّا كسي كه به من محبّت زيادي كرد، تا جايي كه بهترين دوستم شد و بدون اون دست به هيچ كاري نميزنم. كسي كه نوشتن وبلاگ، رفتن به مراسم شعرخواني و طنز و ...، همه و همه به كمك اين دوست عزيزم كه كسي نيست جز سعيده زركبير انجام ميشه.
استاد ختايي همون جلسۀ اوّل بهمون گفتند كه وقتي وارد هنر بشيد، مشكلات زيادي پيش روتون قرار ميگيره و هنر همه چيزتونو ازتون ميگيره. امّا من جدّي نگرفتم و با خودم گفتم: اين مشكلات مال اون زماناي قديمه. اون زمانا كه يه دانشآموز براي رفتن به مكتب بايد مسير خيلي طويلي رو پياده ميرفت و زندگي در حالت عادّيش سخت بود، چه برسه كه بخواي وارد هنر بشي. نه حالا كه زندگي نسبتاً راحتتر شده. بعدها وقتي كه مجبور شدم به خاطر كلاس طنز استاد ختايي از خيلي چيزها دل بكنم، چيزهايي كه هميشه آرزوي داشتن اونارو داشتم، فهميدم بيشتر از اون چيزي كه فكرشو ميكردم ميتونم به استاد ختايي اعتماد و اطمينان كنم و ...! در تمام مدّتي كه سر كلاس افتخار شاگردي ايشونو داشتم، چيزهاي زيادي ازشون ياد گرفتم. چيزهايي كه اگه بخوام بنويسم، مثنوي هفتاد من كاغذ ميشه. و هنوز هم از ايشون چيزهاي زيادي ميآموزم.
كلاس ما كلاس عجيب و بينظيري بود. كلاسي بود كه نه هر روزش، نه هر ساعتش، نه هر دقيقهش، بلكه هر ثانيهش ياد گرفتن يه چيز جديد و سرشار از خاطرههاي خوب و بده.
خلاصه كه اين كلاس با تمام خوبيها و احياناً بديهاش، با تمام خوشيها و ناخوشيهاش و ...، در بيست و سوم مرداد ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و شش به اتمام رسيد و بچّههاي گروه سپيدار بايد از هم خداحافظي ميكردند. البتّه اين خداحافظي فقط خداحافظي از روزهاي سهشنبه و از كلاس طنز بود و سلام به شبهاي فيروزهاي. سلام به زير آفتاب. سلام به هفت ترانه و سلام به يك سبد ترانه.
گروه سپيدار، يك سالگيات مبارك.
براي همۀ دوستان عزيزم در گروه سپيدار آرزوي موفّقيّت روزافزون ميكنم و اميدوارم اين گروه، مثل دونههاي گندم نريزن و از هم نپاشن!
مطلب سوم.
چهارمين روز از اسفند ماه، بارون باريد. امّا هر چقدر كه نگاه ميكردم، ابري تو آسمون پيدا نميكردم. پيش فرشتهها رفتم تا ازشون بپرسم چرا بارون مياد در حالي كه ابري تو آسمون نيست؟ ديدم ايني كه ميباره بارون نيست. فرشتههان كه دارن گريه ميكنن. ازشون پرسيدم چرا گريه ميكنيد؟ گفتند: «آخه يكي از ما كم شده و به زمين اومده. آسمونو ببين. يه ستاره به ستارههاي آسمون اضافه شده تا جاي خاليش تو آسمون پر بشه تا وقتي كه بخواد برگرده.» گفتم ميشه آدرس اون فرشته رو بهم بديد؟ اين فرشته كيه و كجاست؟ جواب دادند:«اين فرشته همون دوست خودته. همون كه اسمش سعيدهست...»
درسته. چهارم اسفند روز تولّد سعيده، دوست عزيز منه.
سعيده جان، تولّدت مبارك. انشاءالله به آرزوهاي پاك و قشنگي برسي و هر چقدر كه عمر ميكني، باعزّت و پربركت باشه.


مطلب چهارم
از همۀ شما همراهان عزيز بابت عقب افتادن آپ اين وبلاگ عذر ميخوايم. گرفتاريهاي جورواجوره كه سر آدم مياد. از طرفي هم بعضي از طنّازان عزيز بدتر از ما سرشون شلوغه و وقت اينكه بخوان براي ما بيوگرافيشونو بنويسن ندارند و ما هم دستمون خاليه و مجبوريم از اطّلاعات ناقص استفاده كنيم.
امّا براي آپ بعدي، از جناب آقاي محمّد جاويد خواهيم نوشت. بسيار بسيار ممنون و متشكّريم از آقاي جاويد.
براي همگي ايّام خوب و خوشي رو آرزو ميكنم.
پيروز باشيد و خدانگهدار