X
تبلیغات
تذكرةالطنّازان
شرح مختصري از زندگي بزرگان عرصۀ طنز
 

سلام.

عيد قربان سرآغاز حكومت توحيد است و تولّد ايمان و مرگ ترديد

عيد قربان  روز اثبات بندگي خليل‌الله است و روسفيدي پيامبر خدا و روسياهي شيطان

عيد قربان روز تسليم شدن در برابر فرمان الهي است و خلوص ايمان

عيد قربان بر عاشقان معبود و تسليم‌شدگان در برابر فرمان الهي مباركباد

خدا جونم، اي بخشندۀ بي‌منّت، اي بزرگ و كريم، اي رحمان، اي رحيم، اي حكيم، اي ستّارالعيوب و اي غفّارالذّنوب...

من، بندۀ حقير و گناهكارتم. امّا تو يگانه معبود بي‌همتا و بزرگوار و بخشندۀ مني. ازت مي‌خوام به حرمت حريم پاكت و به حرمت مقام پيامبرت، در اين روز بزرگ گناهانمو ببخشي

خداي خوبم، ازت مي خوام تمام عاشقاتو به خونۀ پاك و مقدّست دعوت كني و در آغوش گرم و پرمهرت جاي بدي.

خداي خوب خودم، ازت مي‌خوام تمام چشم انتظاراي گل فاطمه(س) رو از چشم انتظاري دربياري. خسته شديم از دوريش. دلمون براش تنگه.

يكتاي من، ازت مي‌خوام كمكمون كني تا پرچم حكومت اسلامي رو هميشه برافراشته نگه داريم تا صاحبمون، اربابمون، مهدي موعود(عج) بياد.

خداي نازنينم، در كشور مسلمان جمهوري اسلامي ايران، ابراهيم‌ها و اسماعيل‌هاي زيادي وجود دارند. به حرمت ابراهيم‌ها و اسماعيل‌ها كه براي شرفشون تا آخرين قطرۀ خون جانفشاني كردن، اين سرزمين و مردم سربلند اين سرزمين رو هميشه همچون گذشته سربلند نگه دار.

از آن روزي كه ما را آفريدي

به غير از معصيت چيزي نديدي

خداوندا به حقّ هشت و چهارت

زما بگذر، شتر ديدي نديدي

به اميد روزي كه گرداگرد حريم پاكش سرود بندگي سر بديم.

از همۀ شما عزيزان مي‌خوايم موقع نماز عيد، مارو از دعاي خيرتون فراموش نكنيد.

عيد و شب يلداي خوبي داشته باشيد.

التماس دعا

خدانگهدار

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 21:41 توسط سعيده و زهرا |

 

سلام طنّازان تذکره‌ای!

 

می‌بینید آپ این‌دفعه چه به موقع انجام شد٬ پس زیادی منتظرتون نمی‌ذاریم و می‌ریم

 

برای معرّفی یکی دیگه از اساتید عرصۀ طنز ایران زمین٬ بـــــله صحبت از استاد 

 

" ابوتراب جلی " است.(خدا بيامرزد ايشان را)

View Full Size Image

نام : ابوتراب

 

نام خانوادگی : جلی

 

نام مستعار: خفی، رنجبر، خوشه‌چین، مجید کامروا، جلیل، ندا، شرر،

 

فلانی، بازیگوش، مزاحم و ...

 

تولّد: ۱۲۸۷ - دزفول ( به روایت خود "جلی" ۱۲۹۸ )

 

وفات : ۱۴ خرداد ۱۳۷۷ - تهران

 

نام فرزندان طبع: خروس بی محل، دوالپا و ...

 

«ابوتراب جلی» در سال ۱۲۸۷ شمسی در شهر دزفول متولد شد، هر

 

چند که خودش بر این باور است که تاریخ اصلی تولّدش ۱۲۹۸

 

می‌باشد. «جلی» در خانواده‌ای اهل ادب و فرهنگ با پدری شاعر و

 

صاحب کتاب و اهل منبر رشد یافت. ذوق بی‌حدّ جلی در سرودن

 

شعر از همان کودکی متجلّی شده و اوّلین قصیدۀ خود را در ۹ سالگی

 

سرود.

 

«جلی» خود در این باره می‌گوید:«...خانه‌ای که ما در خوزستان

 

داشتیم، کتابخانه‌ای داشت پر از کتاب‌های ادبی و دیوان شعرا و کار من

 

هم مطالعۀ اینها بود، بنابراین تأثیرپذیری‌ام از همان‌جا شروع شد. از

 

همان موقع من شعر می‌گفتم، شعرهایم هم واقعاً قابل خواندن بود و

 

مردم تشویقم می‌کردند و این تشویق‌ها بیشتر سبب می‌شد که من

 

شعر بگویم. خیلی شعرها گفتم که از بین رفتند... ولی تکّه‌پاره‌هایی از

 

آنها یادم می‌آید ولی من واقعاً حتّی قبل از ۹ سالگی شعر می‌گفتم،

 

شعرهایم هم از اشعار امروز من کمتر نیستند٬ چون یک قصیده‌ای

 

ساخته بودم در ۱۰-۹ سالگی و الآن که فکر می‌کنم نمی‌توانم آن‌طور

 

بگویم.»

 

«ابوتراب جلی» از سال ۱۳۱۸ با روزنامۀ «عراق» که در اراک امروزی

 

منتشر می‌شد آغاز به همکاری کرد و با قصیدۀ «راه‌آهن» که در سال

 

۱۳۱۹ سرود به شهرتی همه‌گیر دست یافت. وقتی در سال ۱۳۲۳

 

ساکن تهران شد، هدفش فقط همکاری با مطبوعات و فعّالیّت‌های

 

فرهنگی بود. از این رو پس از انتشار روزنامۀ «چلنگر» با مدیریت

 

«محمّدعلی افراشته» همکاری خود را با آن نشریه آغاز کرد. «جلی» در

 

طی همکاری خود با چلنگر مثنوی معروف «كتاب ابراهيم(ع)»

 

و «موسي(ع)» را سرود که یکی از شاهکارهای طنز فارسی است.

 

«جلی» با نشریۀ «توفيق» نیز همکاری داشت و در آنجا اشعار و مطالب

 

طنز چاپ می‌کرد و تا آخرین شمارۀ توفیق (۱۳۵۰) این همکاری ادامه

 

داشت. او در توفیق علاوه بر نام اصلی خود با امضاهای مستعاری

 

مانند: خفی، رنجبر، خوشه‌چین، مجید کامروا، جلیل، ندا، شرر، فلانی،

 

بازیگوش، مزاحم و ... آثار خود را منتشر می‌کرد. «جلی» در هفته‌نامۀ

 

توفیق سال ۱۳۴۹ سرودن مثنوی «كتاب علي(ع)» را که جنبۀ فکاهی

 

نداشته و بیشترش ذکر وقایع است، آغاز کرد.

 

«ابوتراب جلی» در سال ۱۳۳۰، خود به انتشار نشریه‌ای طنز به

 

نام «شبچراغ» پرداخت، امّا به دلیل مشکلات فراوانی که برایش به

 

وجود آمد تا ۲۲ شماره بیشتر از آن را به چاپ نرساند. «جلي» غیر از

 

نشریات چلنگر و توفیق با نشریۀ «ماه» نیز همکاری داشت و پس از

 

تعطیلی «شبچراغ» به نشریۀ «ماه» رفت و مدّتی به مدیر مسئول آن

 

- شهریاری - کمک کرد.

 

«جلی» بعد از انقلاب اسلامی نیز فعّالیّت‌های قلمی خود را ادامه داد.

 

مدّت‌ها با اسم مستعار «ونداد» مقالاتش را در روزنامه‌ها به چاپ

 

می‌رساند و پس از آن نیز اشعار و مقالات طنز خود را در روزنامۀ «نهيب

 

آزادي» چاپ می‌کرد. طنزهای منتشر شده در این دوران، بعدها در دو

 

کتاب با عنوان «خروس بي‌محل» و «دوالپا» انتشار یافت.

 

در آبان ماه ۱۳۶۹ که اوّلین شمارۀ هفته‌نامۀ طنز گل‌آقا با مدیریت

 

«كيومرث صابري فومني» منتشر شد، از همان ابتدا ابوتراب جلی

 

همکاری خود را با گل‌آقا آغاز کرد و اشعارش با امضاهای

 

مستعار «مزاحم»، «فلاني»، «جليل» و ... در هفته‌نامه و داستان کوتاه

 

طنزش در ماهنامۀ گل‌آقا به چاپ رسانده می‌شد.

 

سرانجام «ابوتراب جلی» بزرگمرد ادب و هنر ایران و از استادان مسلّم

 

شعر فارسی با بیش از هفتاد سال فعّالیّت فرهنگی و طنزنویسی

 

مستمر، در ۱۴ خرداد ۱۳۷۷ و در آستانۀ ورود به ۹۱ سالگی در تهران دار

 

فانی را وداع گفت.

 

و حالا نمونه‌ای از آثار طنزش را برایتان بیان می‌کنیم که با توجّه به

 

نزدیکی «شب يلدا» بی‌مناسبت ندیدیم که از «دلبر دلخون شب يلدا»

 

یعنی "هندوانه" (به قول آقای عبّاس حسین‌نژاد) بنویسیم، امّا این

 

هندوانه کجا و آن کجا؟!

"هندوانه"

 

از شما چه پنهان من این ضرب‌المثل معروف را قبول ندارم که می‌گوید:

 

با یک دست دو هندوانه نمی‌توان برداشت. بنده، خودم چشم بسته

 

بسیاری را می‌بینم که دو هندوانه که سهل است چندین هندوانه را یک

 

ضرب روی یک دست بلند می‌کنند، مثل فرفره می‌چرخانند و خم به ابرو

 

نمی‌آورند.

 

مگر شما تا به حال چشم بسته غیب‌گویی نکرده‌اید؟ مثلاً همین آقاباقر

 

خودمان که کارمند اداره است، صبح‌ها مثل سدّ سکندر پشت میزکار

 

می‌نشیند(معلوم می‌شود سدّ سکندر هم کارمند پشت میز نشین

 

بوده است!) و عصرها مانند شیر ژیان پشت فرمان قرار می‌گیرد (شغل

 

شیر ژیان هم معلوم شد!)

 

اگر چه صبح‌ها به مناسبت سدّ سکندر بودن برای انجام کار ارباب رجوع

 

حرکتی از خود نشان نمی‌دهد، امّا از حق نباید گذشت که در سر

 

دواندن آنها مهارت کامل دارد! عصرها هم مثل شیر ژیان مشغول شکار

 

مسافران بینوایی است که از ایستادن در صف طولانی اتوبوس‌ها به

 

جان آمده‌اند و از پرداخت صد یا دویست تومان پول به رانندۀ تاکسی یا

 

اتومبیل شخصی مضایقه ندارند.

 

خلاصه آن‌که آقاباقر صبح‌ها کار اداری می‌کند و عصرها مسافرکشی!

 

ملاحظه فرمودید که بعضی از آدم‌ها برای تأمین امر معاش خود و

 

اهل و عیالشان چقدر باید تلاش بکنند تا بتوانند در این روزگار وانفسا، پولی به

 

«دست» بیاورند. همان دستی که به قول شما، دو هندوانه با آن

 

نمی‌توان برداشت !

 

حالا با اجازۀ شما قلم برمی‌داریم و دور آن باقر کارمند «دون پایۀ»

 

خودمان را خط می‌کشیم تا برود به کار و کاسبی خودش برسد و

 

می‌رویم به سراغ آقا باقرهای «فوق پایه» ببینیم آنها با یک دست چند

 

هندوانه می‌توانند بردارند؟

 

امّا این کار هم خالی از اشکال نیست . ما از کجا این همه هندوانه

 

بیاوریم که رفع نیازمندی‌های ما را بکند؟ از شریف‌آباد قزوین یا از

 

گرمسار؟

 

«کفاف کی دهد این باده‌ها به مستی ما!»

 

لازم است که از سایر نقاط هندوانه‌خیز مملکت هم کمک بگیریم و

 

همین‌که از لحاظ هندوانه به حدّ «خودکفایی» رسیدیم، آن‌وقت

 

بنشینیم و حساب کنیم که این همه هندوانه را زیر بغل (ببخشید) روی

 

دست چه کسی بگذاریم که با حرکت انگشتان گره‌گشای خود،

 

برق‌آسا تمام خرابی‌های ناشی از هشت سال جنگ تحمیلی،

 

ویرانی‌های حاصل از زلزله، تلفات وارده از سیل و طغیان رودخانه‌ها را

 

ترمیم کند و در عین حال به وضع آوارگان عراقی هم رسیدگی به عمل

 

بیاورد؟!

 

آن وقت اگر فرصتی پیدا کرد، چند هندوانه هم به مصرف تأمین ارزاق

 

عمومی و جلوگیری از اجحاف و گران‌فروشی و مبارزه با فساد و

 

رشوه‌خواری و ایجاد کار برای بیکاران و تهیّۀ مسکن برای خانه به

 

دوشان و ... برساند و یکهو کلک کار را بکند! به نظر شما این کار آسانی

 

است؟ من که عقلم به جایی قد نمی‌دهد! در پایان برای آنکه سوء

 

تفاهمی پیش نیاید و تصوّر نشود که در اشتیاق هندوانه، دهان من

 

حقیر کثیرالتّقصیر آب افتاده است، صریحاً عرض می‌کنم که من نه تنها

 

با یک دست، بلکه با دو دست خودم هم قادر نیستم حتّی نصف یک

 

هندوانه مگس وزن را از زمین بلند کنم! نه توانایی‌اش را دارم و نه پولش

 

را! والسّلام.

 

منبع : کتاب "طنزپردازان معاصر ایران 1"

 

                        انتشارات گل آقا

 

طنّاز دوست باشيد و شاداب.

 

خدانگهدار

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 0:45 توسط سعيده و زهرا |

 

سلام دوستان.

 

بي‌مقدّمه مي‌رويم سراغ پست جديد. اين پست بنا به درخواست يكي از دوستان، اختصاص

 

داده شده است به استاد طنزپرداز، ابوالقاسم حالت. امّا قبل از آن بابت كيفيت پايين

 

عكس از شما عذرخواهي مي‌كنيم.

 

 

نام: ابوالقاسم

 

نام خانوادگي: حالت

 

نام مستعار: هدهد ميرزا، خروس لاري، شوخ، ابوالعينك

 

تولّد: 1292(يا 1298) تهران

 

وفات: 1371 تهران

 

نام فرزندان طبع: ديوان حالت ـ پروانه و شبنم، كليات سعدي(با ترجمۀ

 

اشعار عربي آن به فارسي) ـ تذكرۀ شاهان شاعر، گلزار خنده(مشتمل

 

بر اشعار فكاهي) ـ فكاهيات حالت(دو جلد) ـ ديوان ابوالعينك ـ ديوان

 

شوخ ـ ديوان خروس لاري ـ بحر طويلهاي هدهد ميرزا ـ عيالوار(مجموعۀ

 

داستان) ـ رقص كوسه(مجموعۀ داستان)

 

ابوالقاسم حالت در 1292(و به قولي 1298) در تهران متولّد شد و از

 

1314 به شاعري پرداخت. در 1314 سردبيري مجلّۀ «توفيق» را بر عهده

 

گرفت. پس از شهريور 1320 كه تا حدّي نوشتن آزاد شد، علاوه بر

 

توفيق، در نشريات ديگري مانند: «اميد»، «تهران مصوّر»، «قيام ايران» و

 

«خبردار» به نوشتن آثار طنز، به نظم و نثر پرداخت و در «آيين اسلام» در

 

قالبهاي جدّي، شعر و مقاله مي‌نوشت. در همان نشريه، از 26 فروردين

 

1323 به بعد، هر هفته، پنج رباعي كه ترجمۀ منظوم كلمات قصار امام

 

علي(ع) بود و يك قصيدۀ اخلاقي و عرفاني از او چاپ مي‌شد. حالت در

 

كنار اين فعّاليّتها، ترانه‌هايي به زبان عاميانه مي‌نوشت كه هدفهاي

 

سياسي و اجتماعي و اخلاقي داشت و بيشتر به عنوان پيش‌پرده

 

در تماشاخانه‌هاي تهران خوانده مي‌شد و مجيد محسني، حميد قنبري و

 

جمشيد شيباني در تماشاخانۀ تهران و عزّت‌الله انتظامي در تماشاخانۀ

 

گهر آن را مي‌خواندند. در 1325 به هندوستان رفت و پس از بيست ماه

 

بازگشت و در شركت نفت آبادان مشغول به كار شد. يازده سال در

 

آبادان اقامت داشت و بيشتر اشعار جدّي و داستان‌هاي كوتاهش در

 

مطبوعات محلّي خوزستان ـ خصوصاً «اخبار هفته» چاپ مي‌شد. در

 

تهران نيز آثارش به خصوص در «ايران ما» و «اطّلاعات هفتگي» و

 

«سپيد و سياه» و «توفيق» منتشر مي‌شد. از 1338 به تهران بازگشت

 

و در شركت ملّي نفت ايران به انجام وظيفه پرداخت. او در انواع شعر،

 

از قصيده و غزل و رباعي و مثنوي و ... دست داشت. آثارش چه جدّي

 

و چه شوخي همه شيرين و روان و ساده بود و در عين حال از مضامين

 

بديع و ابتكارات دلپسند لفظي و معنوي خالي نبود. او تا آخرين

 

شماره‌هاي هفته‌نامۀ «توفيق» با اين هفته‌نامه همكاري داشت. بحر

 

طويلهاي او به امضاي «هدهد ميرزا» و اشعارش به امضاهاي «خروس

 

لاري»، «شوخ» و «ابوالعينك» در توفيق منتشر مي‌شد. وي به

 

زبان‌هاي انگليسي، فرانسه و عربي تسلّط داشت. از او آثار ياد شده در

 

ابتداي مطلب، آثار زير نيز چاپ شده است:

 

مقالات طنزآميز در هشت كتاب به نام‌هاي: از عصر شتر تا عصر موتور؛ از

 

بيمارستان تا تيمارستان؛ زباله‌ها و نخاله‌ها؛ پابوسي و چاپلوسي؛

 

صداي پاي عزراييل؛ يامفت يامفت؛ دوره‌دورۀ خرسواري است؛ آش

 

كشك خالته، بخوري پاته، نخوري پاته.

 

تر جمه از عربي: فروغ بينش يا سخنان حضرت محمّد(ص) با ترجمۀ

 

انگليسي و رباعيات فارسي، شكوفه‌هاي خرد يا سخنان امام علي(ع)

 

با ترجمۀ انگليسي و رباعيات فارسي، راه رستگاري يا سخنان امام

 

حسين(ع) ترجمۀ كامل ابن اثير(وقايع قبل از اسلام در 6 جلد و وقايع

 

بعد از اسلام در 10 جلد).

 

ترجمه از انگليسي: تاريخ فتوحات مغول، تاريخ تجارت، ناپلئون در تبعيد،

 

زندگي من، زندگي من بر روي مي‌سي‌سي‌پي، پيشروان

 

موشك‌سازي، بهار زندگي، جادوگر شهر زمرد، بازگشت به شهر زمرد.

 

ابوالقاسم حالت پس از انقلاب، از شمارۀ مخصوص نوروز 1367 با

 

«خورجين» همكاري داشت و از اوّلين شمارۀ مجلّۀ «گل‌آقا»، در آذر

 

1369 به همكاري با اين مجلّه پرداخت كه تا زمان فوت او، تداوم يافت. او

 

در شامگاه 3 آبان 1371 در تهران وفات يافت. وصيتنامۀ وي بدين شرح

 

است:

 

بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد

 

نه به من بر سر گور و کفن آزار دهيد

 

نه پي گورکن و قاري و غسّال رويد

 

نه پي سنگ لحد پول به حجّاردهيد

 

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي

 

كس بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

 

اين دو چشمان قري را به فلان چشم چران

 

كه دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

 

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود

 

به نمايندۀ لال از پي گفتار دهيد

 

كلّه‌ام را که همه عمر پر از گچ بوده است

 

راست تحويل علي‌اصغر گچکار دهيد

 

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه

 

به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

 

كليه‌ام را به فلان رند عرق‌خوار که شده است

 

از عرق کليۀ او پاک لَت و پار دهيد

 

ريه‌ام را به جواني که ز دود و دم بنز

 

در جواني ريۀ او شده بيمار دهيد

 

چانه‌ام را به فلان زن که پي ورّاجي است

 

معده‌ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

 

گر سر سفره خورد فاطمه بي‌دندان غم

 

به که دندان مرا نيز به آن يار دهيد

 

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش

 

فتق بندم ببريد و به طلبکار دهيد

 

اكنون با هم نمونه‌اي از «بحر طويل»هاي وي را مي‌خوانيم:

 

معجزۀ شهر

 

آن شنيدم كه يكي مرد دهاتي هوس ديدن تهران سرش افتاد و پس از

 

مدّت بسيار مديدي و تقلّاي شديدي به كف آورد زر و سيمي و رو كرد به

 

تهران، خوش و خندان و غزل‌خوان ز سر شوق و شعف گرم تماشاي

 

عمارات شد و كرد به هر كوي گذرها و به هر سوي نظرها و به تحسين

 

و تعجّب نگران گشت به هر كوچه و بازار و خيابان و دكّاني.

 

در خيابان به بنايي كه بسي مرتفع و عالي و زيبا و نكو بود و مجلّل، نظر

 

افكند و شد از ديدن آن خرّم و خرسند و بزد يك دو سه لبخند و جلو آمد

 

و مشغول تماشا شد و يك مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولي

 

البتّه نبود آدم دل ساده خبردار كه آن چيست؟ براي چه شده ساخته،

 

يا بهر چه كار است؟ فقط كرد به سويش نظر و چشم بدان دوخت

 

زماني.

 

ناگهان ديد زني پير جلو آمد و آورد بر آن دگمۀ پهلوي آسانسور به

 

سرانگشت فشاري و به يك‌باره چراغي بدرخشيد و دري وا شد از آن

 

پشت اتاقي و زن پير و زبون داخل آن گشت و درش نيز فرو بست.

 

دهاتي كه همان‌طور بدان صحنۀ جالب نگران بود، ز نو ديد دگر باره همان

 

در به همان جاي ز هم وا شد و اين مرتبه يك خانم زيبا و پري‌چهر برون

 

آمد از آن، مردك بيچاره به يك باره گرفتار تعجّب شد و حيرت چو به

 

رخسار زن تازه‌جوان خيره شد و ديد در چهره‌اش از پيري و زشتي ابداً

 

نيست نشاني.

 

پيش خود گفت كه:«ما در توي ده اين همه افسانۀ جادوگري و سحر

 

شنيديم، ولي هيچ نديديم به چشم خودمان همچه فسون‌كاري و جادو

 

كه در اين شهر نمايند و بدين‌سان به سهولت سر يك ربع زني پير مبدّل

 

به زن تازه‌جواني شود. افسوس كزين پيش، نبودم من درويش، از اين

 

كار، خبردار، كه آرم زن فرتوت و سيه چردۀ خود نيز به همراه درين جا،

 

كه شود باز جوان، آن زن بيچاره و من سر پيري برم از ديدن وي لذّت و با

 

او به ده خويش چو برگردم و زين واقعه يابند خبر اهل ده ما، همه ده

 

بگذارند، كه در شهر بيارند زن خويش چو دانند به شهر است اتاقي كه

 

درونش چو رود پيرزني زشت، برون آيد از آن خانم زيباي جواني!!

 

اميدواريم از اين پست هم استفاده كرده باشيد

 

تا بعد

 

بدرود

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:2 توسط سعيده و زهرا |

سلام طنّازدوستان عزيز و گرامي.

 

از اينكه آپ ايندفعه‌مان قدري طول كشيد عذر مي‌خواهيم. باور كنيد فراموش نكرده

 

بوديم. همانطور كه در كامنتاي پست قبل عرض كرديم، مي‌خواستيم ايندفعه از كسي

 

بنويسيم كه خيلي مديون ايشان هستيم و اصرار هم داشتيم كه حتماً از ايشان ياد

 

كنيم. ولي متأسّفانه اطّلاعاتمان خيلي خيلي كم است.

 

بگذريم. خلاصه كه هنوز چيزي از اين بزرگوار دستگيرمان نشدهبه همين علّت تصميم

 

گرفتيم ديگر بيشتر از اين شما عزيزان را منتظر نگذاريم. در عوض در پست بعدي حتماً از

 

خجالت كسي كه به خاطرش شما را سه هفته منتظر گذاشتيم در خواهيم آمد. انشاءالله.

 

خوب مي‌رويم سراغ يكي ديگر از طنزپردازان عزيز كه يه خانمهستند. خانمي كه

 

كتاب «بيست سال با طنز» ايشان در تحقّق اهداف اين وبلاگ كمك شاياني مي‌كند.

 

سركار خانم رؤيا صدر

نام: رؤيا

 

نام خانوادگي: صدر

 

نام مستعار: بي‌بي‌گل، زعفرون باجي، گلشاد خاتون، رؤيا خانوم

 

سال تولّد: ۱۳۳۹

 

محلّ تولّد: تهران

 

نام فرزندان طبع: فرهنگ زنان پژوهشگر در علوم انساني ـ  خبرنامۀ محرمانه

 

(مجموعۀ طنز) ـ بيست سال با طنز(برر‍ّسي طنز پس از انقلاب اسلامي) ـ ه

 

مثل تفاهم(مجموعۀ طنز) ـ طنز وبلاگي(در دست چاپ) ـ برداشت آخِر

 

 

در مرداد ماه ۱۳۳۹ در تهران به دنيا آمد. در سال ۱۳۶۵ موفّق به اخذ

 

ليسانس رياضيات كاربردي و علوم كامپيوتر از دانشگاه تهران شد. كار

 

مطبوعاتي را از سال ۱۳۵۹ در نشريات «اميد انقلاب» و «پيام انقلاب» آغاز

 

كرد و اوّلين اثر طنزش در «اميد انقلاب» چاپ شد. از سال ۱۳۶۰ به عضويت

 

هيآت تحريريۀ مجلّۀ «زن روز» درآمد و سپس به عضويت شوراي سردبيري

 

اين مجلّه رسيد كه در آنجا نيز طنز مي‌نوشت و اين همكاري تا سال ۱۳۶۸

 

ادامه داشت. سپس مدّتي به صورت پراكنده با مطبوعات همكاري داشته و

 

دبير رياضي نيز بوده است. از سال ۱۳۷۱ به عضويت هيأت تحريريۀ نشريات

 

«گل‌آقا» در آمد كه اين سمت تاكنون نيز ادامه دارد. به مدّت يك سال براي

 

برنامۀ «خانوادۀ راديو» نمايشنامۀ طنز مي‌نوشت. آثار طنز و مقالاتي دربارۀ

 

طنز براي مطبوعات نوشته است كه در نشريات «گل‌آقا»، نشريۀ «رشد

 

مدرسۀ فردا»(ماهنامۀ وزارت آموزش و پرورش)، «كتاب هفته»، «كتاب ماه

 

ادبيات و فلسفه»، مجلّۀ «سپيد»(تخصّصي پزشكي) و همچنين روزنامه‌هاي

 

«شرق»، «خرداد»، «ايران»، «همشهري»، «وقايع اتّفاقيه»، «اعتماد» و ...

 

چاپ شده است. در حال حاضر نيز براي روزنامۀ «اعتماد ملّي»، ماهنامۀ

 

«گل‌آقا» و مجلّۀ «سپيد»، با امضاهاي «بي‌بي‌گل»، «زعفرون باجي»،

 

«گلشاد خاتون» و «رؤيا خانوم» طنز مي‌نويسد. همچنين كتابي در زمينۀ

 

«طنز وبلاگي» را در دست چاپ دارد. 

 

آثار چاپ شدۀ وي عبارتند از:

 

فرهنگ زنان پژوهشگر در علوم انساني، نشر برگ زيتون، ۱۳۷۷

 

مجموعۀ طنز خبرنامۀ محرمانه، نشر سخن، ۱۳۷۸

 

بيست سال با طنز(بررّسي طنز پس از انقلاب اسلامي)، نشر

 

هرمس، ۱۳۸۱

 

مجموعۀ طنز ه مثل تفاهم، نشر ثالث، ۱۳۸۴

 

برداشت آخر(كنكاشي در طنز ايران)، نشر سخن، ۱۳۸۵

 

همچنين ايشان جوايزي دريافت كردند كه عبارتند از:

 

تقدير به خاطر كتاب «زنان پژوهشگر در علوم انساني» از سوي دانشگاه

 

«الزّهرا» در هفتۀ پژوهش(آبان ۱۳۷۷)

 

نفر برگزيدۀ جشنوارۀ مطبوعات در شاخۀ طنز مكتوب(ارديبهشت ۱۳۷۶)

 

نفر دوم برگزيدۀ جشنوارۀ مطبوعات در شاخۀ طنز مكتوب(ارديبهشت ۱۳۷۸)

 

پژوهشگر برتر زن در اوّلين دورۀ جايزۀ پروين اعتصامي به خاطر كتاب «بيست

 

سال با طنز»(زمستان ۱۳۸۲)

 

اين قسمت را از زبان خودشان بخوانيد:

 

در چند جشنواره نيز تا به حال جسارتاً(!) مرتكب داوري شده‌ام و چند كار

 

ديگر هم كرده‌ام از جمله: ارائۀ مقالۀ تئوريك در زمينۀ طنز در اقصي نقاط ايران

 

و جهان(!) و از اين‌جور حرفها(!)

 

و در آخر فرمودند:

 

خلاصه سر تا ته فعّاليّتهاي حرفه‌ايم را جمع بزنيد، چهار پاراگراف

 

بيشتر نمي‌شود!!!!

 

و ما مي‌خواهيم خدمت ايشان عرض كنيم كه:

 

خانوم صدر، حتّي اگر يك خط هم مي‌شد ارزش داشت. چون فعّالّتهاي شما

 

بزرگان عرصۀ طنز كشور(هر چند كم) هدايتگر من و امثال من است كه بايد

 

رهرو شما و امثال شما باشيم. اين را جدّي عرض مي‌كنيم. خدا مي‌داند

 

همين كتاب «بيست سال با طنز» چقدر به ما در برخي از تحقيقاتمان كمك

 

كرد.

 

خوب. مطلب زير برگرفته از وبلاگ ايشان است كه در روزنامۀ «اعتماد ملّي»

 

هم چاپ شده است.

 

تعطيلي غرورآفرين و حماسه‌ساز كافه‌كتابها!

 

با تعطیلی کافه کتابها، خوشبختانه توطئۀ تداخل صنفی در کتابفروشی‌های

 

تهران در نطفه خفه شد و اقدام مذبوحانۀ خوردن چای و قهوه، همزمان با

 

خرید کتاب،با شکست مواجه شد. با این حال عدّه‌ای بهانه‌گیر، جنگ‌روانی به

 

راه انداخته، این اقدام مهمّ فرهنگی را با زدن حرفهای بی‌ربط زیر سؤال بردند

 

و نگذاشتند کام شما مردم فرهنگ دوست از این پیروزی بزرگ، شیرین شود.

 

لذا ما از آنجا که علاقه‌مند به فرهنگ و گفت‌وگو هستیم، برای تنویر افکار

 

عمومی و خصوصی، بدین وسیله اثرات مثبت این ابتکار بزرگ را (که برای

 

اولین بار در تاریخ بشریّت صورت می گیرد) اعلام می‌کنیم، تا کور شود هر

 

آن‌که نتواند دید:


۱ـ با تعطیلی کافه کتابها، نویسندگان و هنرمندان عزیز و گرامی و نورچشمی

 

ما، بار دیگر فرصت خواهند یافت تا در گوشۀ خانه‌هایشان تا می‌توانند،

 

بنشینند و کار سازنده انجام دهند. چون بخش عمده‌ای از وقت این عزیزان در

 

کافه کتابها به بحث و گفتگو و تبادل نظر با دوستان و آشنایان و علاقه‌مندان

 

می‌گذشت و وقت مفاخر فرهنگی گرانقدر این مرز و بوم (که سرمایۀ ملّی

 

ماست)بی‌خود و بی‌جهت به هدر می‌رفت.


۲ـ با تعطیلی کافه کتابها، بار دیگر مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی

 

و هولوکاست غارتگر زده شد. چون آن‌طور که به ما گزارش داده اند،

 

کتابفروشی‌های بزرگ دنیا و غرب فاسد، همگی کافه کتاب دارند و بحمدالله

 

فرزندان شما در همین راستا موفق شدند که محکم و بانشاط، با پاک کردن

 

کتابفروشیهای تهران از لوث وجود کافه کتاب، با این اقدام استکباری از بیخ

 

مخالفت نمایند و برای جهانیان نقشه بکشند.


۳ـ با تعطیلی کافه کتابها، ساحت مقدّس کتاب از لوث وجود تداخل صنفی

 

پاک شد و یکسره در خدمت اهداف ناسوتی و لاهوتی قرار گرفت. در حالی

 

که مراکز دیگری از قبیل سالن‌های زیبایی، سالن‌های ورزشی، استخرها،

 

سالن‌های زیبایی اندام، سینماها و تئاترها، مراکز بازی کودکان و امثاله،

 

همچنان در کنار انجام فعالیّت صنفی به عمل طاقت‌فرسای ادارۀ بوفه و

 

کافی‌شاپ مشغول بوده و در دریای مشکلات تداخل صنفی، همچنان دست

 

و پا می زنند.


۴ـ با تعطیلی کافه کتابها، توطئه‌های فرهنگی علیه بشریّت فروکش کرد. چرا

 

که پیش از این، افراد مختلف (و چه بسا معلوم‌الحال) برای استفاده از فضای

 

کافه کتابها، به شیوۀ مذبوحانه‌ای به کتابفروشی‌ها می‌آمدند و علاوه بر

 

اخلال در امنیّت اجتماعی و عفّت عمومی و نوامیس مردم، با خرید کتاب،

 

نیاز کاذب در بازار کتاب ایجاد کرده و باعث ازدحام و شلوغی در این مراکز

 

فرهنگی نیز می‌شدند.


۵ـ با تعطیلی کافه کتابها، برگ زرّین نوینی از حیات جدید فرهنگی این مردم

 

عزیز رقم خورد. چرا که در مراکز تاریخی ننگین گذشته، از نظامیّه و ربع

 

رشیدی گرفته تا دورۀ معاصر، مشابه چنین اماکنی وجود داشته که در آن،

 

افراد چای می‌خوردند و به شیوۀ مذبوحانه‌ای بحث علمی می‌کردند. عمل

 

شنیع شاهنامه‌خوانی و نقّالی در قهوه‌خانه‌های نظامهای پیشین هم در

 

همین راستا ارزیابی می‌شود که با تحوّل در کلیۀ وجوه جامعه، این وجوهش

 

نیز بحمدالله دگرگون شده و امروزه در جامعه ما، تداخل صنفی حساب

 

می‌شود.


با آرزوی تداوم توفیق در گسترش فرهنگ کتاب و کتابخوانی.

 

در آخر از سركار خانوم رؤيا صدر به خاطر كمكي كه به ما كردند نهايت تشكّر

 

و قدرداني را داريم.

 

تا آپ بعدي

 

خدانگهدار

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 22:16 توسط سعيده و زهرا |



Click here to get your own player.





Powered by WebGozar