از اینکه مدّتی از هدفمون دور موندیم جدّاً شرمنده ایم و عذر می خوایم. امّا چه کنیم؟ جوونیه و هزار جور گرفتاری و بدبختی و ...! دعا کنید این گرفتاری ها هر چه زودتر بارو بندیلشو ببنده و شرشو از سرمون کم کنه.
بگذریم.
تو این پست جدید از دو برادر می خوایم مطلب بذاریم که برادر کوچکتر خیلی خیلی خیلی به ما کمک و مساعدت و یاری رسوندن! که همین جا و در حضور ملت همیشه در صحنه ازشون قدردانی می کنیم.

برادر بزرگتر: جناب استاد اعظم جلال رفیع که در سال 1333 در تربت حیدریه به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در مدرسه تمدن و دبیرستان رازی تربت حیدریه گذرانید. سال 1353 در رشته حقوق قضایی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد. سال های 1354 و 1355 را به علت فعالیت های سیاسی در زندان گذرانید. طنزنویسی را از سال 1358 زمانی که مسئول تحریریه کیهان بود با نوشتن مطلب « گردش روزگار برعکس است » آغاز کرد و تا سال 1359 که با آن روزنامه همکاری داشت گاه در کیهان طنز می نوشت.
در روزنامه اطلاعات از سال 1359 تا 1365 که مسئولیت سردبیری روزنامه را عهده دار بود، برای نگارش مسائل روز علاوه بر نوشتن سر مقاله های جدی از قالب طنز نیز بهره می جست، از قبیل مطالب: « فاتحه » یا « ازدواج چهارم سیاسی ». اولین حضور مستمر او در عرصه طنز مطبوعاتی با « با اجازه » شروع شد. جلال رفیع به همکاری گهگاهی با نشریات گل آقا نیز پرداخت که می توان به مطلب « ترافیکنامه » اشاره کرد که در شماره 11 مجله گل آقا به سال 1369 چاپ شده است.
از جلال رفیع آثار زیر منتشر شده است:
کتاب ها : ارتجاع مدرن و رسالت ما؛ صبر، انسان، قرآن؛ نماز، تسلیم انسان عصیانگر؛ اصول حاکم بر روابط اقتصادی در اسلام؛ صبر بصیر؛ فرهنگ مهاجم، فرهنگ مولد؛ در بهشت شداد.
جزوه ها: انسان در قربانگاه تاریخ؛ همواره در شهادت؛ از محروق تا معروق؛ قشری گری و تعصب در بینش مارکسیستی؛ ارزیابی مبانی دو اندیشه انقلابی.
او مدتی سمت مشاورت سرپرستی موسسه کیهان و سال ها مشاورت سرپرستی موسسه اطلاعات را داشت. در طول دوران فعالیت فرهنگی خود، دبیر و عضو شورای فرهنگ عمومی شورای عالی انقلاب فرهنگی بود. همچنین عضو اولین هیئت منصفه جرائم مطبوعاتی، هیئت موسس انجمن موسیقی ایران، هیئت داوران جشنواره فیلم 1364 و جشنواره تئاتر 1370 و دوره های مختلف جشنواره مطبوعات بود.
حكايت بيژن و منيژه
دختر و پسر جوان با چند زن و مرد ميانسال وارد حياط كوچك شدند. هنوز حرفهايي را كه لحظاتي پيش، از طريق راديوي اتوموبيل شنيده بودند، به ياد داشتند. راديو، در همان حال كه اتوموبيل از خيابانهاي دامنهي البرز بالا ميرفت، حرفهاي پرشور سخنران را پخش كرده بود: «مهاجمان متجاوز عراقي، خرّمشهر را از چند سوي محاصره كردهاند و از زمين و آسمان ميكوبند، امّا فرزندان دلير مردم مقاومت ميكنند. آخرين خبرها حاكي از اين است كه خوشبختانه دشمن نتوانست كاري صورت بدهد و از خرّمشهر عقبنشيني كرد»!دختر و پسر در كنار چهار مرد و زن به انتظار ايستادند. حياط كوچك، صفا و صميميّت داشت. پسر لبخند زد و خطاب به دختر گفت: خدا را شكر كه امروز روز خوبي است. روزهاي قبل، خبرهاي بدي از جبهه ميرسيد. دست و دلم ميلرزيد كه مبادا اوضاع و احوال جنگ، بدتر و خطرناكتر شود و فضا را تيره و تار كند. امّا خوشبختانه اينطور نشد و حالاواقعاً روز شادي و روز جشن است.لبخند متقابل، پاسخ شيريني بود. و انتظار همچنان دلهرهآور بود: «نكند كه نيايند». دختر، ديدار صاحبخانه را بيشتر از ديدار ديگران دوست ميداشت. و سكوت بر سر ميهمانان سايه انداخت. حياط كوچك را بايد با آسمان بزرگ پيوند ميزدند. و زدند.ـ آسمان امروز چقدر آبي است!
ـ آبيروشن!
ـ آبي آسماني!
ـ به رنگ چشم شما!
ـ آمدند. آمدند. سلام... سلام...
جوانك دست و پايش را جمع كرد و روي به دختري كه مثل مرواريد اشك ميريخت، با لحن خاصّي گفت: ديدي؟ «امام آمد»! براي دوّمين بار بود كه شنيدن اين جمله كوتاه، احساس رؤياييِ بيسابقهاي را در دل آن دو نفر بيدار ميكرد. بار اوّل، دو سال قبل بود. ناگهان روزنامهها خبر داده بودند كه «آمد». بار دوّم هم حالاست. و هر دو بار، زندگي تازهاي با حسّ و حالي غريب آغاز شد، بيآنكه بتوان آينده را پيشبيني و پيشگويي كرد. احوالپرسي و معارفهي كوتاه انجام گرفت. و بعد:ـ مهرّيه چيست؟
ـ هرچه خانم بگويند.
ـ فقط يك جلد كلام الله مجيد.
ـ بايد يك مهريّهي مادّي هم ضميمه بشود.
ـ هرچه خود خانم بگويند.
ـ فقط يك جلد كلامالله مجيد.
ـ بايد يك مهريّهي مادي هم ضميمه بشود.
روحاني اوّل (كه وكيل پسرك بود) چشم چرخاند و به صورتي كه بتوان لبخواني كرد گفت: وقت كم است، زود تعيين كنيد، مگر نميداني فتواي ايشان اين است كه مهريّه بايد ماليّت داشته باشد؟ بايد قبلاً تعيين كرده بوديد.
ـ هرچه خود خانم بگويند!
ـ فقط يك جلد كلامالله مجيد!
ـ بايد يك مهريّهي مادي هم ضميمه بشود!... چنين احساس ميشد كه اگر لحظهاي ديگر تأخير شود، جلسه عقد بدون عقد پايان خواهد يافت. تب و لرزي خوشايند، جوان را فرا گرفته بود و اشك شوق و ذوق از چشم زن و مرد جاري بود. ناگهان روحاني دوّم با صدايي كه خاطرهاش ماندني است، پيشنهاد كرد: پنج سكّه بهار آزاد به نام پنجتن. و اجراي مراسم عقد آغاز شد. امام (به عنوان وكيل زوجه) پس از استيذان از پدر دخترك به وي اشاره كرد و به زبان فارسي گفت: ـ اين خانم را با مهريّهاي كه معلوم شد، و شرايطي كه تعيين شده است به عقد ازدواج دائم اين آقا در آوردم...
الفاظ اصلي عقد نكاح، دوبار به فارسي و بار سوّم به عربي تكرار شد. چنان كوتاه كه انگار پرندهاي بر شاخهاي آوايي سر داد و بال زد و رفت. آنگاه به همان كوتاهي نيز نصيحتي. و سفارشي به سازش. جوانك آهسته زير لب گفت: تنها موردي كه سازشكار بودن و انقلابي بودن، همسان است! (يا يكي از موارد).
اشكها و لبخندها همچنان آسمان آبي را به زمين خاكي پيوند ميداد و عروس و داماد در حلقه مادران و پدران خويش بدرقه ميشدند. حياط كوچك به كوچه باريك پيوست. مردي از شيب كوچه حسينيّه، بالا آمد. روحاني رشيد قامتي كه يكسال بعد رئيسجمهور شد. گزارش جبهه جنگ را آماده كرده بود تا به اطلاع امام برساند. ايستاد. آشنا بودند. سلامي و كلامي ديگر آغاز شد.
ـ خير است انشاءالله.
ـ خانهي امام بوديم. در خانه كوچكي كه كار بزرگي صورت گرفت: «آقا»، ليلي و مجنون را عقد كردند؛ ـ شيرين و فرهاد را! ... بيژن و منيژه را... بهبه، چه خوب. امام كه عاقد باشند، همه هوس تجديد فراش ميكنند!
روحاني از جبهه رسيده، طنزآميز سخن ميگفت. خنديد و خنداند. و خداحافظي كرد. جوانك داماد شده، روحاني همراه را (مسئول مهريه را!) مخاطب قرار داد و گفت خدا را شكر كه آنچه در جبهه جنگ ميگذرد شاديآور است و شادابيآور.و مخاطب سكوت كرد.
فردا خبرهاي پنهان شده بر آفتاب افتاد. طلوع واپسين روزهاي مهرماه59 شمسي، غروب خرمشهرِ آزاد و مستقلّ ِ پيشين را آشكار كرد. بيژن و منيژه را ياراي سخن گفتن نبود. شگفتي و شرمندگي در نگاهشان موج ميزد. روز عقد، درست و دقيق، همان روز بود كه خرّمشهر سقوط كرده بود! و امام ميدانست.
ـ با اين وصف چگونه توانست در نخستين مجلس زندگي مشتركِ ما حضور پيدا كند؟!
ـ و چگونه توانست مباحثهي مشترك ما را در باب مهرّيه، تحمّل كند؟!
ـ اين شرم شگفت را كه ما دو جوانك مدّعي در چنين هنگامهي پرشوري از شهادت و مقاومت و تلخكامي در كوچههاي عشق و رشادتِ خرّمشهر غيبت داشتهايم و جهانآراي زندگي ظاهري خويش شدهايم، «ما خودمان» چگونه تحمّل خواهيم كرد؟!
ـ ما مديونيم؛ مديون زنان و مرداني كه حجلة شرف و شهادت را در خرّمشهرِ استقامت و آگاهي با خون خويش آراستند و ناگفته و نانوشته نيز پيغام دادند كه مبادا هيچكس در برگزاري مجلس عقد جوانان شهرهاي ايران (اگرچه در همان روز سقوط خرّمشهر) كوچكترين خللي ايجاد كند. و حتّي خبر بدهد و حكايت كند و به رويشان بياورد!
... امّا بيژن و منيژه از آن پس به شكرانهي اين اتفاق شگفت، براي هميشه پيمان بستند كه تلخي را، هرچند بزرگ و بسيار و همپايهي سقوط خرّمشهر، با لبخند زدن و بردباري ورزيدن و به روي مهمان نياوردن و هيچ مجلس عاشقانهاي را برهم نزدن و هيچ جلسهي آرزومندانهيي را تعطيل نكردن و هيچ دل اميدواري را نشكستن، تحمّل كنند. و در عمق و اوج شكستها، اگرچه فرو شكستن بيژن و منيژه در چاه افسانهايِ روزگار باشد، از آن واقعه بياموزند و بخوانند:
چه خوش باشد كه بعد از انتظاري
به اميّدي رسد اميّدواري
از آن بهتر وزان خوشتر نباشد
دمی که می رسد یاری به یاری!

و حالا برادر کوچکتر رضا رفیع که در سال 1347 در تربت حیدریه به دنیا آمد. در سال 1377 از دانشگاه آزاد اسلامی مرکز تهران در رشته ادبیات فارسی مدرک لیسانس دریافت کرد. از سال 1372 صفحه طنز منظوم « کمی تا قسمتی جدی » را در مجله جوانان امروز نوشت.
با نشریه دختران و پسران، در صفحات طنز، همکاری دارد و در نشریات گل آقا نیز طنز می نویسد. او هم اکنون سردبیر نشریه دنیای طنز است.
از عوارض بیخوابی
«ما را همه شب نمی برد خواب»
ساقی ، بده با دیازپام آب
شاید که کمی رویم از حال
آهسته نهیم پای در خواب
تب دارم و داغ داغ داغم
از داغ فراق گشته بیتاب
هذیان به لب لبوئی ام هست
برداشته مخچه ام کمی تاپ
گویا دو سه تخته ام شده کم
راحت شده ام ز حیث اعصاب
شاعر که جنون اضافه اش شد
یک آدم نادر است و نایاب
جنی شود و به شکل مجنون
با پای دلی بدون جوراب
دائم دود او زعقل تا عشق
تا بلکه رسد به لیلی یی ناب
عمری دود و دود، در آخر
گردد به درون خویش پرتاب
بیند به دلش ز لیلی خویش
عکسی شده است از ازل قاب
از گردش روزگار بر عکس
پس معنی عارفانه ای یاب
عاشق نشدی که عکس عاقل
دائم بزنی به سیم، مضراب
گاهی بزنی به سیم آخر
بی سیم زنی به قلب سیماب
از آینه راز دل بپرسی
گویی به بقیه وقت ایجاب
مصداق«من البیان سحرا»
خلقی فکنی درون اعجاب
ما عاشق شقه شقه قلبیم
وای از دل مای مرده صاحاب
دانی ز چه وقت بودم عاشق؟
وقتی تو به گاو گفته ای گاب!
بیخوابی من نباشدش قرص
جز قرص مهی به شکل مهتاب
ای آن که نگاه موج خیزت
از بهر دلم شده است غرقاب،
از هجر تو آب گشته ام من
گفتی که فتاده ام به تیزاب
با یاد تو پاره می شود چرت
فکر تو زند ز خواب، زیراب
ای اسکل من! بخواب بی غم
گور من و این دو چشم بیخواب
(اهل ادبم بسی ببخشند
دیوانگی است و ترک آداب
حتماً که شنیده اید: آداب
ساقط شده است بین الاحباب)
گیرم که ز عشق تو نخوابم
تازه شده ام چو کرم شبتاب
هر شب یکی از دو چشم زارم
شر شر فکند ز دیده خوناب
شبها پی پخش اشک هستم
در بین دو چشم خویش میراب
اینک که دم بله برون است
هی ناز نکن به نزد اذناب
یک روز که عرضه و تقاضا
بر عکس شود، رود ز روت آب
این نکته بدان که هست بسیار
محجوب و حمیده دختر شاب
هر جا که روم به خواستگاری
دختر بنهند توی بشقاب!
منبع: کتاب بیست سال با طنز رویا صدر و وبلاگ این دو برادر که در لیست پیوندهای وبلاگ می تونید پیدا کنید.
و امّا:
ابراز خوشحالی می کنم از اینکه ملّت شریف و هندونه زیربغل ایران، مفتخرند که کریستف کلمبی به این قهّاری دارند. اگه اجنبی ها یه کریستف کلمب دارند که فقط یه قارّۀ آمریکا(لعنت الله علیهم و علی جمیع اعدائهم اجمعین!)رو کشف کرد ، کریستف کلمب ما جاهایی رو کشف کرد که بیا و ببین. یکی دوتا هم نیست. اوووووووووووووووووووه، شونصد تاست...!
پایان
و باز هم مصیبتی دیگر بر جامعۀ هنری طنز کشور نازل شد.
درگذشت جانسوز بزرگمرد عرصۀ طنز، بر خانوادۀ آن عزیز، عموم مردم ایران و به خصوص جامعۀ طنز تسلیت باد.
منوچهر احترامی، بزرگمرد عرصۀ طنز کشور هم از بینمون رفت. شنیدن این خبر مثل پتکی عظیم بر سرم فرود اومد. باور کردنش خیلی سخته.
تنها می تونم خدارو شکر کنم که این بار دیگه حسرت نمی خورم که تا وقتی زنده بود یادی ازش نکردم.
خدا روح بلند و ملکوتی این مرد بزرگ رو با بزرگان و معصومین محشور گرداند.
برای شادی روحش صلوات و فاتحه ای ختم کنید.
|
| ||
|
تا اطّلاع ثانوی حرفی برای گفتن ندارم![]()
فقط تا یادم نرفته، حتماً به این آدرس سر بزنید.
بازی پرتاب سنگ به صهیونیست در جهت حمایت از مردم مظلوم فلسطین که حسابی کفر اسرائیلی های نجس و لجن(!) رو درآورده.
سلام.
برای این پست شعری از استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد گذاشتم که ایشون نزد آقا خونده بودند. خیلی از دوستان اینو ازم خواستند که بذارم، منتها نداشتم. الآن هم فایل تصویریشو دارم، ولی اوووووووووَه، آپلودش یه مقدار طول می کشه؟! چون سرعت اینترنت من مدّتیه که پایینه. هر کی خواست می تونه بهم بگه براش میل کنم تا ایشون بذارن تو وبلاگش. حالا بخونید:
گوش کن ای مدیر بعد از این
نور چشمان من، حسام الدّین
به ریاست اگر شدی منصوب
می شوی بین مردمان، محبوب
بعد از آن می شود به ناچاری
سیل تبریک و تهنیت، جاری
می شود در جریده ها اعلان
بغل کلّ من علیها فان
حضرت مستطاب والای
یا برادر، جناب آقای
چه شکوهی، چه قدّ و بالایی
«چه سری، چه دمی، عجب پایی!»
انتخاب شما ربوبی بود
چقدر انتخاب خوبی بود
دلمان شد به نحو بایسته
شاد از این انتخاب شایسته
تا شود خاطر شما ارضا
مخلصان، شصت و هشت تا امضا
آگهی از سر تواضع نیست
عرض تبریک، بی توقّع نیست
رفته ای زیر بار منّتشان
در بیا فوری از خجالتشان
بعد از آن فکر راه و چاه بکن
توی پرونده ها نگاه بکن
مانده حتماً هنوز چند عدد
پیرمرد فهیم کار بلد
بحث حیثیت است و بی تردید
باید از کار کشته ها ترسید
می شوند این گروه وقت خطر
دایۀ مهربان تر از مادر
یا طلبکار حقّ آب و گلند
یا رفیق مدیر منفصلند
سرکشی می کنند و استدلال
می رود قدرت تو زیر سؤال
باید از ابتدا به آسانی
ریشۀ فتنه را بخشکانی
پس به پا کن به پاس خدمتها
جشن تجلیل پیشکسوت ها
باطنی هم نشد تظاهر کن
از همه یک به یک تشکّر کن
بعد فالی بگیر با حافظ
بعد از آن هم بگو خداحافظ
گر که تعدادشان در آن حد نیست
دو سه تا سکّه هم بدی، بد نیست
می شود با همین تظاهرها
منقرض نسل دایناسورها
می شود با سرور و با خنده
کلک پیرمردها، کنده
در محیط اداره مثل خروس
تا توانی عجول باش و عبوس
گر کسی وقت خواهد از دفتر
منشی ات با زبان معجزه گر
باید آن شخص را جواب کند
نکند آدمش حساب کند
بی صدا کن موبایل را از رینگ
باش نو ریسپانس تو پیجینگ
بهر کار اداری ات بگذار
ساعت پنج و شش صبح، قرار
تا بگویند عبرت آموز است
چقدر این مدیر دلسوز است
ساعت کاری اش ندارد سقف
کرده خود را برای مردم، وقف
این چنین وانمود کن که به چوب
کرده اندت به این سمت منصوب
به تو با التماس یا تحمیل
داده اند آن خرابه را تحویل
یا بگو توی این پریشانی
من شدم گوسفند قربانی
تا شود خالصانه باورشان
که تو منّت گذاشتی سرشان
وقت صحبت بکن به حدّ وفور
انگلیسی برایشان بلغور
حرف لاتین اگر که پیش نبرد
عربی هم به درد خواهد خورد
می کنند استفاده اهل تمیز
اصطلاحات فلسفی یکریز
کلمات قلمبه در گفتار
دو سه تا محض احتیاط بیار
این تنعّم برای من کافیست
که دلم پاک و نیّتم صافیست
پسرم ای بسا به کسب سمت
از تو گردد دریغ این نعمت
بعضاً از این و آن شنیده شده
یا بسا بوده است و دیده شده
که مدیری به رشوه یا ترفند
شده سرمایه دار و دولتمند
با کمی چشم پوشی از قانون
برده نزدیک چند صد میلیون
با پس انداز کارمند فقیر
کرده ویلای خویش را تعمیر
بعد از آن دم به انتقاد زده
بر سر کارمند داد زده
که چرا با مداد بیت المال
روی کاغذ کشیده عکس بلال
آبرو برده از فقیر کذا
که چرا از اداره برده غذا
وای اگر دلشکسته ای گاهی
کشد از دلشکستگی، آهی
پسرم گاه می شود که بشر
می رود از فرشته بالاتر
همچنین می شود که از انسان
به خدا شِکوه می برد شیطان
از خدا گر نباشد اصلاً ترس
آدمی می دهد به شیطان، درس
من ندیدم به وقت ظلم و ستم
از خدا بی خبرتر از آدم
با طرب خانه می کند خنّاس
خاصّه در سینۀ خدا نشناس
آن سؤال و جواب و آن سر پل
رود از یاد آدمی بالکل
وضع دیروز و بخت خاموشش
همچنین می شود فراموشش
دل آدم که سرد و سخت شود
دیگر آدم سیاه بخت شود
در نهایت سلوک و سیری نیست
پشت آدم دعای خیری نیست
پیش ما نام نیک و نان و تره
خوشتر از لعنت و کباب بره
پس حساب و کتاب با خود تو
پسرم انتخاب با خود تو
سلام. تنها حرفی که می تونم بزنم اینه که این شعرو استاد بزرگ طنز ایران، آقای ابوالفضل زرویی نصرآباد سروده اند. پس بیشتر از این حرف زدن حرف بیهوده گفتنه. بخونید و کیفور بشید!
تراژدی شاعر و اتوبوس

رییس ستاد تبصره 13 اعلام کرد بیشترین کمک را به شهرداری تهران کردیم.(جراید)
«در سه پرده»
(1)
من اینجا شعر می گویم
تو آنجا شعر می گویی
خلایق شعر می گویند و ما هم شعر می گوییم و
بعضی معر می گویند و می خوانند
عجب رویی!
مرا از روح شبنم تاب آهو رنگ سیمابی ملالی نیست
من از اعماق گردآلود دودآلود می آیم!
رییس محترم،
زفردا، اگر اتول یاری کند من زود می آیم!
(2)
کلامم بوی شلغم ناک احساسیاست،
ـ آبی رنگ ـ
گلابی را چرا خوردند با گردو، بگویید آی آدمها!
چه تنگ است این طرف، آقا برو یک ذرّه آنورتر!
چرا هل می دهی جانم؟!
چه شیرین است سوهان قم ای فریاد!
برادر جان!
چرا کفش تو پایم را نمی فهمد؟!
چرا له می کنی پای مرا با کفش بی احساس گل مالت!
بزن راننده در را، من رسیدم باز کن در را!
نرو من مانده ام اینجا
الا ای مرد بی انصاف! وا کن که دیرم شد!
چرا رفتی؟ بمان لختی!...
ولی افسوس...
خدایا! بارالها! کردگارا! خالقا! ربّا!
محیطی وحشت آورناک و دلگیر است و راهی نیست
دگر تا چند فرسخ آن طرف تر ایستگاهی نیست
خداوندا تو می دانی
که آنجا ایستگاهم بود
راهم بود!...
خدا را شکر در وا شد!
کنون چون برق خارج می شوم تا باز گردم این مسافت را
چه خوشحالم! ولی ای وای در را بست و پایم ماند!
کجا ای لامروّت؟ پای من مانده است در وا کن
اگر مردی بیا پایین و دعوا کن!
ولی انگار راه افتاد... ای فریاد...
ای بیداد...
(3)
من اینجا شعر می گویم
دو ماهی رفته از آن روز تاریخی
من اینجا شاد و شنگولم
لبم از خنده لبریز است
هوایی جالب آلود آور انگیز است!
من اینجا خفته ام بر روی تختی نرم و مهتابی
سرم بر بالشی از پشم مرغابی!
عجب خوابی!
کنار تخت من جمعند طفلانم:
ثریّا، سوسن و کبری و صغری، مهری و نرگس
حسن، جعفر، علی، محمود و اصغر با زنم لیلا!(ماشاءالله. خدا بده برکت. خدا بیشترش کنه!)
چه خوشحالند
که می بینند من فهمیده ام احساس شرم آگین شبدر را!
و بر تخت مریضستان و با این پای مصنوعی
تو پنداری که من با پای سالم شعر می گویم!
عزیزم، همسرم لیلا!
تو می دانی که من با پای چپ هم شعر خواهم گفت!
استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد
سلام به دوستان و عزیزان و یاران باوفای همیشگی و طناز تذکره الطنازان. بالاخره ما اومدیم اونم چی!!! با دستی پر
امیدوارم که عید ضیافت الهی مبارکتون باشه و تو این ماه پر خیر و برکت هر آرزو و حاجتی که دارید به امید حق برآورده بشه و ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارین![]()
حالا ازتون دعوت می کنم که این پست جدید رو حتما بخونید و لذتشو ببرید.
زندگينامه: كيومرث صابري فومني متخلص به (گلآقا)

استاد كيومرث صابري فومني (گلآقا) اديب و طنزپرداز معاصر، هفتم شهريور سال 1320، در زمان حضور ارتش متفقين جنگ جهاني دوم در ايران ، در صومعهسرا ـ يكي از شهرهاي استان گيلان در شمال ايران به دنيا آمد. پدرش كه كارمند دونپايه ی وزارت دارايي و اصلاً اهل رشت بود ، در سال 1317 به اداره دارايي صومعهسرا منتقل شد. در سال 1321 به اداره دارايي فومن انتقال يافت و چند ماه بعد در همان شهر درگذشت. خانوادة او بسيار فقير بودند . مادرش فرزند يك روحاني از سادات ترك و مورد احترام مردم بود اما اين احترام كه سادات عمدتاً از آن برخوردار بودند، جنبة معنوي داشت و آنها همچنان در فقر و ناداري به سرميبردند.مادر استاد صابری كه از معدود زنان باسواد شهر بود، در مكتبخانه قرآن تدريس ميكرد و اينكه تنها محل امرار معاش خانواده پس از مرگ پدر بود، تكافوي زندگيشان را نميداد. پس، برادرش كه در آن زمان 15 ساله بود، تحصيل را رها كرد تا با كار خود، به معيشت خانواده كمك كند. استاد کیومرث صابري تحصيلات دبستاني خود را در شهر فومن گذراند. برادر بزرگ او كه چهارده سال از او بزرگتر بود، به سختي ميتوانست مخارج خانواده را تأمين كند.به همين جهت، ادامة تحصيل براي صابري دشوار شد. او پس از پايان تحصيلات ابتدايي، به شاگردي در يك مغازة خياطي پرداخت ولي در اواخر مهرماه همان سال، به اصرارِ مادر و دوستانش، تحصيل در دبيرستان را آغاز كرد. به دليل فقرِ مادي، بعد از اتمام دورة اول دبيرستان (9 سال تحصيل)، مجدداً به مغازه خياطي رفت و آنطور كه خودش ميگفت، پيشرفتهايي هم در اين رشته داشت. این نکته هم قابل ذکر است كه او در طول تحصيلات ابتدايي و متوسطه در مغازة برادرش كه تعميركار دوچرخه بود، شاگردي ميكرد. در شانزده سالگي (13۳6) در امتحان ورودي دانشسراي كشاورزي ساري كه از شهرستان فومن فقط يك نفر را ميپذيرفت، قبول شد. دو سال در آنجا ـ كه شبانهروزي هم بود ـ تحصيل كرد و پس از قبولي در امتحانات، در سن هجده سالگي (1338) به عنوان معلم يك دبستان روستايي، به «كَسما» از توابع صومعهسرا رفت و يك سال در آنجا معلم بود. سال بعد از آن (1339) به دهي به نام «كوچه چال» از توابع «ماكلوان» در نزديكي فومن منتقل شد. او مدت يك سال، مدرسة چهار كلاسة آنجا را به تنهايي اداره كرد. در بيست سالگي (1340) در رشتة ادبي، به طور متفرقه امتحان داد و ديپلم گرفت. همان سال، در كنكور رشتة سياسي دانشكدة حقوق تهران پذيرفته شد و همزمان با تدريس در دبستان و دبيرستان، به تحصيل پرداخت. او جز چند ماهي در سال اول تحصيل كه با دستگيري او در تظاهرات سياسي دانشگاه تهران مقارن بود، در كلاس درس حاضر نشد و فقط موقع امتحانات به دانشگاه ميرفت. با اين حال پس از چهار سال (1344) توانست ليسانس حقوق سياسي خود را از دانشكدة مذكور، دريافت دارد و اين در شرايطي بود كه در سال 1341 پس از يك دوره بركناري از كار معلمي، مجدداً و پس از محاكمة اداري، به كار معلمي برگشت و در دبستاني در شهرستان فومن به تدريس پرداخت. او هر ماه يك بار به مدت دو روز به دانشكده ميآمد تا جزوههاي درسي را از دانشجويان ديگر بگيرد و از روي آن نسخه بردارد. صابري اولين شعرش را در چهارده سالگي هنگاميكه كلاس هشتم دبيرستان بود، براي درج در روزنامه ديواري مدرسهشان سرود كه يك غزل هشت بيتي با
عنوان يتيم بود. علت اين نامگذاري كاملاً مشخص بود. او ميگفت: «از چهارده سالگي تا شانزده سالگي جمعاً نه شعر سرودم كه تمام آنها يا عنوان يتيم داشت يا درباره يتيم بود!» اولين نوشتة استاد صابري، بين سالهاي 1339ـ1336 در مجلة اميد ايران چاپ شد که عنوان آن شعر هم يتيم بود! صابري در اولين سال تحصيل در دانشكده (1340) در تظاهرات دانشجويي شركت كرد و مضروب و دستگير شد. گردن او از ضربات باتوم به شدت آسيب ديده بود. او شعري به طنز و سياسي سرود و با امضاي «گردن شكستة فومني» براي توفيق ارسال كرد. پس از چاپ اين شعر در چند شمارة بعد توفيق، صابري به طنزنويسي كشيده شد. او تا سال 1345 گهگاه اشعاري براي نشریه ی توفيق ميفرستاد. سال 1345 با كمك «حسين توفيق» به تهران منتقل شد و در يكي از دبيرستانهاي تهران به تدريس پرداخت. او عصرها، همكار ثابت توفيق بود و پس از مدت زماني كوتاه، به معاونت حسين توفيق كه سردبيري نشریه ی توفيق را به عهده داشت، رسيد. او در كنار اين كار، صفحهبندي و بعضاً اصلاح و آمادة چاپ كردن مطالب اعضاي هيأت تحريريه را نيز برعهده داشت. خود او بعدها ستون ثابتي را با عنوان «هشت روز هفته» مينوشت و تا زمان توقيف آن نشریه (1350) همكار ثابت آن بود. امضاهاي او در نشریه ی توفيق، عبارت بودند از: ميرزاگل، عبدالفانوس، ريش سفيد، لوده، گردن شكستة فومني و... پس از تعطيلي توفيق، استاد صابري به تدريس ادامه داد. او گهگاه اشعار جدي ميسرود كه جز به ندرت، چاپ نميكرد. او بعدها مجموعة اشعار جدياش را از بين برد چراكه معتقد بود شاعر متوسطي است و او متوسط بودن را دوست نداشت.
استاد صابري بعدها در هنرستان صنعتي كارآموز تهران، با محمدعلي رجايي كه بعد از انقلاب اسلامي به نخستوزيري و رياستجمهوري رسيد، آشنا شد. اين آشنايي به دوستي صميمانة اين دو انجاميد و تا زمان شهادت محمدعلي رجايي (هشتم شهريور ماه 1360) ادامه يافت.
«برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر»، عنوان پاياننامة مقطع ليسانس صابري است كه آن را بين سالهاي 1344ـ1343 نوشته است. به پيشنهاد شهيد رجايي، اين پاياننامه به صورت كتابي درآمد و اوايل سال 1357 به چاپ رسيد. ويرايش اين كتاب را همكار ديگر اين دو، حجتالاسلام سيدمحمد خامنهاي (برادر بزرگ حضرت آيتالله خامنهاي، رهبر معظم انقلاب) برعهده گرفته بود. لازم به ذكر است كه اين كتاب، قبل از اين تاريخ، تا مدتي به صورت كپي، بين دانشآموزان و مردم پخش ميشد.
استاد صابري در دهة پنجاه، بيشتر وقت خود را صرف مطالعه و تدريس كرد و در سال 1357 موفق به اخذ فوق ليسانس ادبيات تطبيقي از دانشگاه تهران شد. پس از انقلاب در زمان نخستوزيري شهيد رجايي به مقام مشاورت فرهنگي و مطبوعاتي نخستوزير منصوب شد. در زمان رياستجمهوري شهيد رجايي به مشاورت فرهنگي رئيسجمهور رسيد و تا زمان شهادت رجايي در اين سمت باقي بود و هنگام رياستجمهوري آيتالله خامنهاي در همان سمت ابقا شد.
مشاغلي كه صابري از بعد از انقلاب برعهده داشته است، عبارتند از:
ـ عضو هيأت مؤسس انجمن موسيقي
ـ مشاور وزير مسكن و شهرسازي
ـ مديركلي دفتر آموزش بازرگاني و حرفهاي وزارت آموزش و پرورش (1358 تا 1359)
ـ تدريس در كلاسهاي حضوري دانشكدة مكاتبهاي
ـ تدريس در دانشكدة روابط بينالملل
ـ تدريس در مركز اسلامي آموزش فيلمسازي
ـ همكاري با معاونت امور بينالملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سمت مشاور افتخاري (1363 تا 1369)
ـ عضو منتخب شوراي عالي انقلاب فرهنگي در كميتة نامگذاري
ـ عضو هيأت ايراني در كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد (دهلي نو 1361)
او همچنين به هند، شوروي سابق، الجزاير، سوريه، ايتاليا، فرانسه، سوئيس، تايلند، تركيه، اتريش، مالزي، سنگاپور، كنيا و آلمان سفر كرده و سه بار (1374 و 1364 و 1363) به زيارت خانة خدا مشرف شده بود. مشاغل سياسي نميتوانست صابري را ارضا كند، به همين علت به تدريج از مشاغل سياسي كناره گرفت و بُعد فرهنگي كار خود را وسعت بخشيد. او كه مسؤوليت مجلة رشد ادب فارسي را برعهده داشت، گهگاه مطالبي براي روزنامة اطلاعات مينوشت. سفرنامة شوروي او كه بعداً با عنوان «ديدار از شوروي» به صورت كتاب منتشر شد، از اين دست مطالب بود. او مدتها طرح ايجاد يك ستون طنز سياسي را در خاطر داشت. صابري در سال 1363 به حج مشرف شد. در بعثه ی امام خميني ـ رضوانالله تعالي عليه ـ روزانه، بولتني براي صد و پنجاه هزار حاجي ايراني منتشر ميشد كه شامل بيان مناسك و اخبار ايران و جهان و مكه و مدينه بود. او براي خواندنيتر كردن اين بولتن، ابتدا در مدينه و سپس در مكه، هر روز ستوني به طنز با عنوان «داستانهاي جعفرآقا» در خبرنامه مينوشت كه در ميان حجاج ايراني هواداران بسيار پيدا كرده بود. صابري هنگام نقل خاطرات حج، ميگفت: «در مكه، به كعبه رفتم و در جوار كعبه، قلمم را درآوردم و رو به كعبه كردم و گفتم: من اين قلم را در خانة خدا، با خدا معامله كردم. خدايا تو شاهد باش كه من در راه اعتلاي دين تو و كشورم گام برميدارم. مرا از لغزشها مصون بدار و قلمم را از انحرافات حفظ كن.» او پس از بازگشت از حج، مدتي روي طرح ستون طنز خود كار كرد. از ميان چند عنوان، نام «دو كلمه حرف حساب» را برگزيد و همچنين با نظر داشتن به يكي از اسامي مستعار خود در توفيق (ميرزاگل) اسم مستعار «گلآقا» را براي خود انتخاب كرد. اولين دو كلمه حرف حساب گلآقا، بيست و سوم دي ماه 1363 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. طنز سياسي كه تقريباً از سال 1359 به اين سو تعطيل شده بود، با شكلگيري اين ستون طنز، دوباره به بار نشست و جان تازهاي گرفت. با گذشت مدت زماني كوتاه از آغاز انتشار «دو كلمه حرف حساب»، استاد صابري به عنوان مهمترين منتقد حكومت در داخل كشور، مطرح شد.
قدرت قلم و جسارت استاد صابري در بيان واقعيتهاي سياسي و اجتماعي، موجب شده بود كه او را سوپاپ دولت قلمداد كنند، ولي استاد بدون توجه به نظرات دلسردكنندهاي كه برخي عنوان ميكردند، به كار خود ادامه داد و ظرف مدت كوتاهي، توانست توجه بسياري از مردم، مقامات، ادبا، نويسندگان و رسانههاي داخلي و خارجي را به خود جلب كند. استاد محمدعلي جمالزاده از اولين كساني بود كه با ارسال چندين نامه، استاد صابري را به ادامة راه تشويق كرد و طنز وی را ستود.
استاد صابري با اينكه مقام بالايي در نظام سياسي احراز كرده بود، كار طنز سياسي را بيشتر جدي گرفت و بدون اعتنا به سختيهاي كار، به راه خود ادامه داد. پس از گذشت نزديك به شش سال از انتشار اولين دو كلمه حرف حساب، استاد صابري كه پيش از آن تقاضاي انتشار يك هفتهنامة جدي به نام «فصل جديد» كرده و امتيازش را نيز گرفته بود، به دلايلي از انتشار آن منصرف شد و تقاضاي امتياز هفتهنامة طنز با نام «گلآقا» را كرد و توانست در آبان ماه 1369 اولين شمارة هفتهنامه گلآقا را منتشر كند. استقبال مردم از اين مجله، غيرقابل تصور بود. تمامي نسخههاي اولين شمارة هفتهنامه گلآقا، در سراسر تهران ظرف كمتر از نيمساعت به فروش رفت (شمارههاي سال اول گلآقا بعداً در تيراژ وسيع تجديد چاپ شد). ایشان بعد از آن، امتياز انتشار دو نشرية ديگر را هم گرفت. انتشار اولين شماره ماهنامه گلآقا در مردادماه 1370 و همچنين انتشار اولين سالنامة گلآقا در اواخر همان سال، نشان داد كه صابري با چنتهاي پُر، پا به عرصة طنز كشور گذاشته است و مردم ايران نيز با استقبال كمنظير خود، مشوق او در اين راه شدند. نشريات گلآقا كه از هر قشري خواننده دارند، گرچه اصطلاحاً «مردمي»اند، اما در عرصة طنز ـ به عنوان شاخهاي از ادبيات فارسي ـ جايگاه والايي دارند و مورد پسند و تأييد صاحبنظران و اهل تحقيقاند. به عنوان مثال: در اولين نمايشگاه مطبوعات كه در ارديبهشت 1371 كه همزمان و پيوسته با «چهارمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران» برگزار شد، گلآقا از ميان تمامي نشريات كشور، حائز مقام اول شد و به دريافت جايزه اول نمايشگاه مطبوعات (لوح بلورين و تقديرنامه) مفتخر گرديد.
در دومين نمايشگاه مطبوعات (ارديبهشت 1372) نيز جايزه دوم نمايشگاه را از بين تمام نشريات كشور نصيب خود كرد. در ارديبهشت 1373 در سومين نمايشگاه و اولين جشنواره مطبوعات، مقام اول و جايزة اول جشنواره مطبوعات كشور (لوح زرين) به گلآقا اهدا شد و كميتة آيين نگارش اولين جشنواره مطبوعات، متشكل از اعضاي گروه نگارش فرهنگستان ايران، گلآقا را به عنوان نشريه برتر در زمينة درستنويسي و حراست از حريم زبان و ادب فارسي تأييد و براي احراز مقام اول به هيأت داوران جشنواره مطبوعات معرفي كرد. مشكلات انتشار هفتهنامه، ماهنامه، سالنامه و كتابهاي گلآقا، از فعاليت صابري در اطلاعات كاست و نهايتاً در سال 1372و پس از نُه سال به تعطيلي موقت ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات انجاميد. آشنايي علمي و توأم كيومرث صابري با سياست و ادبيات، موجب شد كه نوشتههاي او، هم از حيث قالب و هم از حيث محتوا، غني و درخور تأمل باشد. او نويسندهاي فرمگرا و در نظيرهسازي از منابع غني ادبيات فارسي، فوقالعاده توانا بود. شيوة نگارش صابري، سهل و ممتنع و غيرقابل تقليد بود. صابري در سال 1345 ازدواج كرد. ثمرة اين ازدواج، يك پسر و يك دختر بود. پسرش آرش در سال 1364، بر اثر يك سانحة اتومبيل درگذشت. درگذشت او كه سال دوم دانشگاه را ميگذراند، بر قلب صابري داغي جانكاه گذاشت، اما باعث نشد كه او از هدفش كه شاديآفريني و مقابله با مفاسد بود، دست بردارد. كيومرث صابري توانست با سرمايهگذاري روي جوانان، نسل آيندة طنز كشور را تربيت كند. او بيشك تأثيرگذارترين طنزنويس كشور بر ديدگاههاي طنز است. طنز گلآقايي، آميزهاي است از: انتقاد، تجاهل، شفقت، انصاف، ادب، تدين، ايجاز، رندي حافظانه، اميدبخشي و شاديآفريني.
شخصيت گلآقا در «دو كلمه حرف حساب» شخصيتي بود دانا به امور، يك دنده، مستبد، جدي و مدير كه هميشه حرف اول را ميزد و گوشش به حرف هيچكس بدهكار نبود. عينك و عصا و قلم، از ملزومات شخص گلآقا بود. «شاغلام» ـ آبدارچي گلآقا ـ نمايندة قشر عامي و آسيبپذير بود كه با بياني عوامانه و بدون تحليل، سياستهاي داخلي و خارجي دولت را زير سؤال ميبرد و عجيب است كه هميشه توي خال ميزد! گلآقا «تجاهل» ميكرد ولي شاغلام فطرتاً «عوام» بود و به همين علت، مدام مورد تنبيه شخص گلآقا قرار ميگرفت. عصا بر كله شكانيدن، دود دادن سبيل، كشيدن و پيچاندن گوش، يك لنگ پا كنار در ايستادن، دست به ديوارة سماور چسباندن و... از بلاهايي است كه گلآقا در هنگام ناراحتي، بر سر شاغلام ميآورد. ممصادق نمايندة مردم كوچه و بازار بود. او هرازچندگاهي به گلآقا نامه مينوشت و با بيان مشكلات وانتقاداتش از گلآقا «رهنمود» ميخواست. «كمينه» ـ عيال ممصادق ـ سخنگوي زنان در «دو كلمه حرف حساب» بود. او نيز با نامه نوشتن به گلآقا، از بعضي مسائل مربوط به زنان يا فراتر از آن انتقاد ميكرد. «مشرجب» پيرمردي دهاتي و كلاهنمدي بود كه تا پيش از خلق «شاغلام» در ستون دو كلمه حرف حساب، شخصيت مطرحي بود. بعدها نقش او در مجلة گلآقا ـ و نيز در ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات ـ كمرنگ شد و به تدريج حذف گرديد. «غضنفر» بيسواد مسؤول روابط عمومي گلآقا بود. او بيذوقترين عضو آبدارخانة شاغلام بود و به همين جهت، كارهاي اجرايي را به او سپرده بودند. گاه داخل بحثهاي «شاغلام» و «گلآقا» ميشد يا خودش چيزهايي مينوشت ولي اين كاره نبود! صابري خالق اين جمع دوستداشتني بود و از دهان اين افراد، مشكلات و انتقادات جمعيت شصت ميليوني كشورش را بيان ميكرد. شخصيت جدي و معنوي كيومرث صابري، به مراتب از شخصيت طنز او والاتر و درخور ستايشتر بود. كمكهاي او به مطبوعات، مدارس، افراد بيبضاعت، آسايشگاههاي معلولين و سالمندان، بيماران كليوي و تالاسمي، آوارگان عراقي، ستمديدگان بوسني و هرزگوين و... درخور تأمل و قابل ملاحظه بود.
آثاري كه تابهحال از استاد کیومرث صابری منتشر شده، عبارتند از:
1ـ برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر (1357)
2ـ تحليل داستان ضحاك و كاوه آهنگر
3ـ مكاتبات شهيد رجايي و بنيصدر
4ـ اولين استيضاح در جمهوري اسلامي ايران
5ـ ديدار از شوروي
6ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد اول)
7ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد دوم)
8ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد سوم)
9ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد چهارم)
استاد صابري در آبان ماه 1381 و همزمان با آغاز سيزدهمين سال انتشار هفتهنامة گلآقا، انتشار آن را
متوقف ساخت. وي كه علت اين توقف ناگهاني را دلايل شخصي ذكر كرد، تا آخرين لحظه روزة سكوت
خود را در اينباره نگشود. گلآقاي ملت ايران سرانجام در صبح روز جمعه يازدهم ارديبهشت ماه 1383 پس از طي يك دوره بيماري به ملكوت اعلي پيوست.
روحش شاد و قرین رحمت باد .
نظرات اهالی طنز معاصر و همکاران استاد کیومرث صابری درباره ی ایشان :
استاد ابوالفضل زرویی نصر آباد ، طنز نویس :
در سالهای بعد از پیروزی انقلاب بهخاطر شروع جنگ و مسائلی از این دست طنزپردازان بیشتر سعی میكردند به مسائل غیر سیاسی بپردازند و مردم به دلیل دغدغههای معیشتی حوصله طنز خواندن نداشتند و كسی هم جرأت نزدیك شدن به طنز سیاسی را نداشت. در این دوره بروز و ظهور قلمی به اسم گلآقا بین مردم شادمانی زیادی را ایجاد كرد؛ زیرا آنها شاهد نوعی نگارش طنز بودند كه تا حالا تجربه نكرده بودند؛ آن هم طنزهای بسیار محكم سیاسی با رویكردی عامهفهم و پر گوشه و كنایه كه با روحیه هر ایرانی موافق بود .
وی همچنین به این جنبه ی شخصیت استاد صابری اشاره دارد که پایبندی ایشان به اخلاقیات در کلام و نوشتار از خصوصیات بارز ایشان بود .
گیتی صفرزاده ، سردبیر ماهنامه گلآقا :
طنز فومنی عاری از كینه، نفرت و تهمت و همراه با مهربانی بود كه قصد ترمیم داشت.
داوود شهيدي، كاريكاتوريست و طنزنويس :
در مورد گل آقا، نكته يي كه از ديد كارشناسي و تخصصي مطرح است، ارتباط طنز نوشتاري و طنز ترسيمي به صورت روشنفكري است كه به عقيده ي من ادامه ي تلاش نيما براي روشن كردن فضاي جامعه در قالب يك عصر روشنفكرانه است و در اين رابطه نيز مي توان به طنز نوشتاري براي توده ي مردم و يا كاريكاتور همراه با شرح اشاره كرد كه در كنار اين مساله، طنز را در قالب هنرهاي مردمي مطرح مي كند يعني چيزي كه از مردم به عنوان سنتهاي مردمي پذيرفته شده است.
اين مهندس معمار و طنز نويس كه كارش را از نشرياتي مثل خوشه و جهان نو آغاز كرده، ادامه مي دهد: گل آقا در عرصه ي طنز مردمي، كارهاي زيادي انجام داده است. مثلا اگر شعر طنز چاپ مي كند، شعرش ضربي است و با ريتم خوانده مي شود. يا فرمهاي آشنا در قالب داستان و كاريكاتور طنز را براي مردم انتخاب مي كند. اما گل آقا جريانهاي طنز روشنفكري و طنز مردمي را بعد از انقلاب با هم آشتي داده است و اين اتفاق واقعا رخ داد چرا كه اگر مثلا طنز قبل از انقلاب، به معناي شمشير كشيدن به سوي همديگر يا غلاف را از رو بستن بود و يا تفكرات طنز مردمي را عوامانه دانستن بود، بعد از انقلاب با حضور كيومرث صابري فومني چنين تصوري تغيير پيدا كرد. چرا كه قبلا مد بود از طنز به جاي اينكه به عنوان يك ابزار سياسي مناسب استفاده كنند، به وسيله ي آن چوب لاي چرخ هم مي گذاشتند. گل آقا در كار طنز، ظرفي از ميوه چيده بود و در كنار خيارهاي سبز قبلي، سيبهاي خوب، انگورهاي خوب و هلوهاي تميز چيده بود. شايد بپرسيد او چه طور توانست اين كار را بكند؟ خوب نويسندگان معمولي توانايي حذف بي نزاكتي هايي كه در طنز مردمي قبل از انقلاب بود را نداشتند اما او توانست در قالبهاي روشنفكرانه اين كار را بكند
اصغر نژادبخش، طنز نويس گيلاني :
با توجه به اينكه كيومرث صابري فومني قبل از انقلاب در نشريهي توفيق هم قلم مي زد اما در آن سالها تجربه ي كافي را براي كار نداشت و فضاي سياسي كشور نيز اجازهي تاختن به او و امثال او را نمي داد، توانست تنها رشد و نمو كند اما بعد از انقلاب كيومرث صابري همانند درختي بود كه ميوه داد و وقت آن رسيده بود كه همگان از ثمرات اين درخت پربار گيلاني استفاده كنند. شايد پيشرفت گل آقا در بعد از انقلاب هم به اين دليل بود كه فضاي سياسي كشور در ده سالهي اول بعد از انقلاب، از ثبات لازم برخودار نبود و داراي تنشهايي بود و اين فرصت را براي شكوفايي اين انسان نكته پرداز آماده مي كرد. چرا كه اصلي مي گويد كه نوابغ در فضاهاي خاص و محدود مي توانند نبوغ خود را به منصه ي ظهور برساند و اگر گل آقا هم در فضايي غير از فضاي سياسي دههي اول بعد از انقلاب ايران زندگي ميكرد، نمي توانست اينگونه رشد كند و نبوغ طنزش را به رخ بكشد
وي می افزاید: كيومرث صابري همچنين به دليل اطلاعاتي كه از روابط پشت صحنهي سياست ايران داشت و چراغ سبزهايي را هم به صورت ضمني و غيررسمي ديده بود، خيلي راحتتر از ديگران ميتوانست در مورد فضاهايي كه ديده بود، غير از يك سري محدوده هاي خاص، بنويسد و به عقيدهي من او در آن زمان سبك خاصي از طنز را در ايران بنيان نهاده بود كه مي توانست به بسياري از سوالات بدون جواب ما كه تا آن روز كسي جرات پاسخ دادن به آنها را نداشت، پاسخ بدهد. او همينطور با اين ابداع سبك، راه را براي جوانهايي كه مي خواستند طي طريق كنند و مسير گل آقا را ادامه دهند، هموار كرد و فضاي انتقادپذيري و تحمل شنيدن نظرات غيرموافق را ايجاد نمود
نژادبخش در پايان نیز این گونه ادامه می دهد که : همه مي دانيم دموكراسي هيچ وقت به شكلي كه در اروپا يا آمريكا وجود داشته، در كشور ما نبوده چرا كه آنجا به راحتي مي توان از هر مقامي انتقاد كرد، راجع به او طنز نوشت يا كاريكاتورش را كشيد. در فضاي سياسي اول انقلاب، علاوه بر همهي اينها، انتقاد كردن به صورت طنز هم يك توتم بود و كسي نمي توانست وارد اين حريم بشود. اما بزرگترين موفقيت صابري فومني، اين بود كه اين فضاي توتم را شكست و براي نسل بعد از خودش، شرايط را مهيا كرد. بعد از او هم طنزپردازان بزرگي را خواهيم ديد اما چون او به عنوان اولين مبتكر، با عصاي خودش خس و خاشاك و برگهاي اين راه پر پيچ و خم را كنار زد، هميشه براي نسلهاي بعد مورد احترام و وثوق خواهد بود .
سيد امير سقراطي، کاریکاتوریست و طنز نویس :
آقاي صابري در نشريه ي گل آقا بعد از انقلاب توانست با جمع كردن يك سري از نويسندگان و كاريكاتوريستهاي مطرح و همچنين يك سري از نويسندگان و كاريكاتوريستهاي جوان، راه آنها را براي فعاليتهاي فرهنگي و هنري آنها در عرصه ي طنز كشور باز كند و همينطور بدعت گذار طرحي نوين در نشريات طنز بعد از انقلاب باشد
اين كاريكاتوريست گيلاني كه جايزه ي طراحي چهره ي سال 81 هفته نامه ي بچه ها گل آقا را نيز دريافت كرده است، مي گويد: “اصولا طنز گل آقايي معروف است به طنزي كه نجيب و عفيف است و قصد توهين به كسي را ندارد. از آنجايي كه خود استاد صابري نيز دلسوز آينده ي كشور بود و مي خواست بدون توهين و افترا، فقط به مشكلات اشاره كند، جوانهايي را در موسسه ي گل آقا و در عرصه ي طنز نوشتاري و كاريكاتور پرورش داد و هميشه اين توصيه را به آنها مي كرد و مي گفت كه بنويسيد و طرح بزنيد كه من خودم در كنارتان هستم و حمايتتان مي كنم و پشتيبان شما هستم اما از انصاف و عفت قلم دور نشويد. همين مساله هم باعث حمايت آقاي صابري از نسل جوان كاريكاتور و طنز كشور مي شد و موجب گشت تا يك نسل از بهترين طنزنويسان و كاريكاتوريستهاي جوان در موسسه ي گل آقا و توسط استاد فومني پرورش يابند
سقراطي كه در جشنواره ي كاريكاتور بمب اتم موسسه ي گل آقا در سال 77 نيز جزو نفرات برگزيده بود، می افزاید : استاد صابري مي گفت كه من قصد بيدار كردن خفته را دارم، اما طنز من چماقي نيست. من مي خواهم خفته را با نوازش برگ گل بيدار كنم. گلي كه به صورت خفته مي زنم. طنز من مار نيست تا نيش بزند. طنز من تنها نيش زنبور است. استاد صابري در زماني كار طنز را شروع كرد كه ايران درگير مسايل اقتصادي، سياسي و مشكلات جنگ و تبعات ناشي از آن بود اما او با اشعار و آثارش در نشريه ي اطلاعات، آن زمان شادي و نشاط به جامعه مي بخشيد و شادي را به جامعه ي غم زده ي ايران هديه مي كرد و در سال 69 با پايه گذاري گل آقا اين شادي را به صورت گسترده در جامعه تسري داد.”سقراطي در پايان همچنين از افتخارات خود را استفاده از تجارب و نظريات كيومرث صابري فومني در زمان حياتش مي داند. اما شايد مهمترين خصوصيت طنز گل آقا كه باعث شده تا او به اين ميزان از محبوبيت در جامعه دست پيدا كند، رعايت ادب و عفت كلام در طنزش بود. در حالي كه او مي توانست با نفوذ و قدرتي كه در بين مردم و مسوولين پيدا كرده، بدون هيچ دغدغه يي هر كلامي كه به ذهن خطور مي كند را روي كاغذ بياورد اما او اين كار را نكرد و همين مساله نيز به او و قلم او يك شخصيت علمي و ادبي بخشيد. شايد گل آقا مي تواند بهترين الگو براي امروزيهايي باشد كه سبكهاي افترا و توهين و عقده گشايي قلمي را با انتقاد اشتباه گرفته اند چون اصولا هدف از انتقاد را نمي دانند و تنها به دستاويزي نياز دارند تا به خود هويت و شخصيت ببخشند و با انتقادهاي به جا و نابه جا، اعلام حضور كنند كه البته از اين دستاويزها هم در جامعه ي ما بسيار زياد پيدا میشود .
مطلب طنزی با امضاء گردن شکسته ی فومنی در مجله ی توفیق ، سال 1350 :
گفتم : لباس فروش محله مان یک دست کت و شلوار بچه گانه را هفتاد تومن قیمت گذاشته ، هیچ کس هم جلوشو نمیگیره ، چیکار کنم ؟
گفت : حتماً یک سر برو فروشگاه فردوسی
گفتم : مرد حسابی من از گرانفروشی لباس فروشی محلمون شکایت دارم ، برم فروشگاه فردوسی که چطور بشه ؟
گفت : برو اونجا تا همون کت و شلوار بچه گانه رو 250 تومن بخری که منبعد ناشکری نکنی
و یک شعری هم که با همان امضاء گردن شکسته ی فومنیست و در شماره ی 33 در سال 1354 مجله ی توفیق چاپ شده :
سنت اجدادی :
عید بی پیر ز ره می رسد آرام ، بله
کهنه گشته است دگر زمزمه ی وام ، بله
کن فراموش تو هم محنت ایام ، بله
عید چون گشت تو هم رو سوی قنادی کن لخت و بی پول و پله باش ولی شادی کن
بشنو از من که در این دهر وفاداری نیست
چون ترا نیز چو من قدرت گفتاری نیست
نیش خود باز نما ، این که دگر کاری نیست
شکر این نعمت ارزان خدادادی کن لخت و بی پول و پله باش ولی شادی کن
هست دنیا چو قفس جان خودم! نیست ؟ بگو
چون توان توی چنین کهنه قفس زیست ؟ بگو
جز خودت عامل این غضه و غم کیست ؟ بگو
زین بیابان فنا رو سوی آبادی کن لخت و بی پول و پله باش ولی شادی کن
از تمامي دوستان وعلاقه مندان تئاتر دعوت به همكاري عمل مي آيد كساني دوست دارند سهم كوچكي در اجراي يك نمايش داشته باشند تقاضا مي شوند ما در اين امر ياري بدهند .
ما به همفكري وخلاقيت شما دوستان داريم ما مي خواهيم بگوييم جوان ايراني مي تواند
ما در بخش سوم کار فعالیت رو آغاز کردیم
فراخوان تئاتر فجر بخش سوم
3. بخش تجربههاي نو
با توجه به نامگذاري سال جاري با عنوان « سال نوآوري و شكوفايي» ستاد برگزاري بيست و هفتمين جشنواره بينالمللي تئاتر فجر با هدف ارايه تجربه هاي نو و نيز ايجاد امكان بروز خلاقيتها در حوزه تئاتر، بخش تجربههاي نو را برگزار ميكند.
شرايط
- متقاضيان حضور در اين بخش بايد تقاضاي خود رابه ضميمه طرح نمايشي وشيوه اجرايي مد نظر در قالب فرم مربوط ، حداكثر تا تاريخ 1/6/1387 به دبيرخانه جشنواره ارسال كنند.
- طرح هاي نمايشي پذيرفته شده تا 10/7/1387 اعلام خواهند شد.
- آثار متقاضي حضور در اين بخش نبايد قبلا اجراي عمومي داشته و يا در جشنوارهها حضور يافته باشند.
- ديدن و انتخاب نمايش گروه هايي كه طرح نمايشي آنها پذيرفته شده است از تاريخ 25/8/1387 تا 10/9/1387 انجام خواهد شد.
- اسامي قطعي شركت كنندگان در اين بخش ، در تاريخ 20/9/1387 اعلام خواهد شد.
- ظرفيت پذيرش آثار در اين بخش حداكثر 9 نمايش خواهد بود.
- ملاك اصلي در انتخاب آثار اين بخش، گرايشهاي آموزشي، تجربي ، خلاقيتهاي نوين نمايشي، استفاده حداقل از امكانات صحنه و تكيه بر جوهر اجرايي نمايش خواهد بود.
- اجراي عمومي آثار پذيرفته شده در اين بخش ، منوط به بررسي وتاييد شوراهاي انتخاب آثار تالارهاي نمايشي خواهد بود.
- به گروههاي راه يافته به اين بخش حداكثر تا سقف 30 ميليون ريال (به تشخيص كميته انتخاب و بنا بر ضوابط اعطاي كمك هزينه جشنواره) به منظور آماده سازي اجرا پرداخت خواهد شد.
ـ اين بخش به صورت غيررقابتي برگزار ميشود.
- در صورت پذيرش اثر براي اجراي عمومي ، مبلغ كمك هزينه به عنوان قسط اول تلقي خواهد شد.
سلام همراهان همیشگی تذکره الطنّازان.
از اونجایی که این روزها، روزهای عذاب آور و وحشتناک امتحانه، فرصت کمتری برای به روز کردن داریم. امّا چون بالاخره تونستیم یه مطلب طنز از شهید مهدی رجب بیگی پیدا کنیم، دلمون نیومد به روز نکنیم. این شد که با هزار و یک بدبختی(!) به روز کردیم تا شما هم از این مطلب متلذّذ بشید. فقط لطفاً بعد از خوندن این پست برای شادی روح ما شهیدان راه امتحان(!) و علم و دانش و انرژی هسته ای(!)، دعا کرده و فاتحه ای بفرستید!
به قول گویندگان خبر:
ضمن خداحافظی از محضر شما، توجّهتونو جلب می کنیم به خوندن مطلب زیبای زیر:
زندگی دموکراتیک
من تازه از فرنگ برگشته ام و متوجه شده ام که اوضاع خیلی فرق کرده و من در یک خانوادۀ کاملاً دموکراتیک زندگی می کنم. تمام کارهای خانۀ ما به شکل دموکراتیک انجام می شود. تمام اتاقهای خانۀ ما به جای کاغذ دیواری با انواع و اقسام پوسترها به شکل دموکراتیک پوشیده شده است. یکی از برادرانم روی درب اتاق خواب پدرم نوشته:«ما خواستار ادارۀ امور خانه از طریق یک شورای دموکراتیک هستیم.» و پدرم زیر آن نوشته:«انتخابات شورای امور مالی به زودی انجام خواهد شد.» بر روی دیوار آشپزخانه کاغذی نصب شده که مضمون آن چنین است:«برای تصمیم گیری در مورد نحوۀ پخت غذاها جلسه ای در روز جمعه در محل باغچۀ چمن خانه تشکیل خواهد شد. از افراد علاقه مند خانه دعوت می شود در این جلسه شرکت نمایند. نمایندۀ انتخابی امور غذایی.»
روی درب اتاق خواهرم این جمله جلب نظر می کند:«ریوزیونیستها رسوا خواهند شد!» و روی درب اتاق برادرم هم این جمله نوشته شده است:«عجب جنبشی بود مائو!» صندوق انتقادات و پیشنهادات دم درب خانه قرار دارد.
خانوادۀ ما واقعاً دموکراتیک است. ما یک خانوادۀ 8 نفری هستیم. پدرم و مادرم و بابک و بوبک و پوپک و پونک و پوشک و خودم که ژوژک هستم. بابک از همه کوچکتر است و سه سال دارد. او از دیروز تا به حال در تخت خوابش تحصّن کرده و خواسته های خودش را بالای تختش آویزان کرده است. او خواستار امور زیر است:
1ـ تعویض پستانک هر دو هفته یک بار.
2ـ اضافه کردن یک پیمانه شیر در روز.
3ـ کاهش مدّت تعویض شلوار لاستیکی.
4ـ حق سوار شدن در کالسکه هر روز به مدت نیم ساعت.
5ـ خرید یک نوع اسباب بازی در ماه.
6ـ تعویض تخت فنری(ارتجاعی) با یکی تخت چوبی.
تا کنون پونک و پوپک از خواسته های بابک پشتیبانی کرده اند و هر نوع فرصت طلبی و تعلّل را در انجام خواسته های بابک عملی ضدّ نقلابی قلمداد نموده اند. من هم تصمیم گرفته ام که از خواسته های وی پشتیبانی کنم چون اگر او به تحصّن خود ادامه دهد، از نظر بهداشتی ورود به خانه غیر مقدور می شود!
بوبک یک ماه است که با دختری به نام فی فی عروسی کرده. هنوز پیامهای تبریک به وی سرتاسر دیوارهای خانه را پوشانده است. جملاتی از قبیل:«ازدواج پیروز است، تجرّد نابود است»، «فی فی خانوم و بوبک خوشبخت باید گردند»، «ای فی فی، ای بوبک، پیوندتان مبارک»، «برادر و زن برادر عزیز، پیوند ضد امپریالیستی شما قابل تقدیر است.»
پوپک هم دختر مبارزی است. او کلاس دوم دبستان است و دیگر خواهران و برادرانم می خواهند حمایت او را جلب کنند و بدین منظور هر یک، روازنه نیم ساعت برایش سخنرانی می کنند. ولی او به همۀ آنها می گوید:«خواهران و برادران، با هم متّحد شوید!» و اما خواهر دیگرم پوشک، که امسال تازه دانشگاه قبول شده است. او هم کاملاً فرق کرده است و دیگر مثل سابق عکس هنرپیشه ها را جمع آوری نمی کند.او یک عکس بزرگ چه گوارا توی اتاقش آویزان کرده است و می گوید:«چه گوارا یکی از خوشگلترین انقلابیون جهان است! او عاشق کارگران شده است و تمام کارهایش کارگری است. لباس کارگری می پوشد، کتاب کارگری می خواند، عکس کارگری به دیوار اتاقش می زند، موزیک کارگری گوش می کند، عطر کارگری می زند، فیلمهای کارگری می بیند، در گردهمایی های کارگری شرکت می کند و ...
خلاصه تمام افراد خانوادۀ ما امسال انقلابی شده اند و هر یک طرفدار حزبی و دسته ای. امروز مادرم یک آگهی جدید روی درب اتاقش نصب کرده است:«جلسۀ زنان مبارز و زحمتکش خانه هر هفته روزهای یکشنبه از ساعت 2 تا 3 لب حوض تشکیل می شود.» من و پدرم هم برای آنکه عقب نمانیم یک جبهۀ دموکراتیک تشکیل داده ایم. قرار است در جلسۀ اعلام موجودیت که فردا تشکیل می شود، موضوع چگونگی باز کردن در حیاط را در مواقعی که کسی زنگ می زند، بررسی نماییم تا عمل باز کردن در حیاط به شکل دموکراتیک انجام شود.
پونک که مسئول امور نظافت می باشد، اعلام کرده است که:«برای دریافت کارت ورود به حمام روزهای پنج شنبه از ساعت 1 تا 2 به اتاق اینجانب مراجعه کنید.» الغرض تمام کارهای خانۀ ما به شکل دموکراتیک انجام می شود و من خیلی خوشحالم که در چنین خانه ای زندگی می کنم. افراد خانۀ ما حتّی اتومبیلهایشان را هم به شکل دموکراتیک در حیاط خانه پارک می کنند. واقعاً که زندگی دموکراتیک چقدر شادی آفرین و لذّتبخش است. کاش تمام خانواده ها مثل ما زندگی می کردند. رشد فکری آن قدر در خانوادۀ ما بالاست که پوپک 8 ساله روی درب توالت نوشته:«رفقای انقلابی، لطفاً سیفون را بکشید!»
به نام خدا
سلام.
این پست هم به معرّفی یکی دیگه از طنزپردازان پرداختیم که فکر می کنیم مثل آقای خطیبی نوری کمی ناشناخته باشند. آقای مهدی رجب بیگی. زندگیشون یه جورایی جالبه. لااقل خود ما وقتی خوندیم ... بخونید تا متوجّه بشید.
شهید مهدی رجب بیگی نام پدر محمد
محل تولد – دامغان
سال تولد – 2/5/1336
محل شهادت – تهران ( ترور توسط منافقین )
سال شهادت – 5/7/1360
محل دفن – گلزار شهدای بهشت زهرا ( س ) قطعه 24 ردیف 97 شماره 4
مهدی رجب بیگی در سال 1336 در شهر دامغان به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی خود را در تهران گذراند. در سال 1354 در رشتۀ مهندسی راه و ساختمان دانشگاه تهران به ادامه تحصیل پرداخت. در فعالیتهای دانشجویی شرکت موثّر و فعال داشت و از دانشجویان پیرو خط امام در جریان تسخیر لانۀ جاسوسی به شمار می آمد. در زمینۀ ادبیات ذوقی وافر داشت و از او آثار بسیاری اعم از مقالۀ ادبی، سیاسی و شعر در نشریات پس از انقلاب به چاپ رسیده و برخی از سروده های او اجرا شده و از سروده های موفق زمان خود به شمار می آید. مجموعۀ آثار او را انتشارات شرکت جهاد تحقیقات و آموزش(جهاد سازندگی) در کتابی با عنوان «می رویم تا خطّ امام بماند» چاپ کرده است. رجب بیگی در زمینۀ طنز نیز ذوق سرشاری داشت. از او مطالب طنزآمیزی اعم از نثر و نظم در روزنامۀ جمهوری اسلامی، نشریۀ جهاد و جاما و نشریات طنز دانشجویی به چاپ رسیده است.
افسوس که شهادت ناجوانمردانۀ او در 5 مهر 1359 در شهر تهران به دست منافقین، امکان تداوم بهره گیری از این ذوق و توان را به جامعه نداد.
یادش گرامی باد.
اینو هم بخونید:
مهدی رجب بیگی درروز دوم مرداد ماه سال یکهزاروسیصدوسی وشش درشهرتهران متولد شد. اودوره های تحصیل راهنمایی و متوسطه را به خوبی پشت سر گذاشته وتوانست وارد دانشگاه شده و فارغ التحصیل رشته مهندسی شود وبیشتر بتواند در خدمت جامعه باشد .او شرکت گسترده ای در فعالیتهای انقلابی داشت وبه همین دلیل تحت تعقیب نیروها ی سازمان مجاهدین خلق(منافقین)بود تااینکه درروز پنجم مهرماه سال یکهزارو سیصدو شصت در خیابان برادران مظفر جنوبی (صبای جنوبی) موردشناسایی وحمله مسلحانه عناصر ضدانقلاب قرارگرفته وبراثراصابت چندین گلوله اسلحه کمری به شهادت رسید.
و این هم یه متن، البته نطنز!
میرویم تا خط امام بماند .
خطی که از ابراهیم آغاز شد و در تداوم سرخ خویش با دستهای پاک محمد و علی به قلب پرشور امام امت رسید تا رنجبران زمین را از جور حکومت قابیلیان برهاند .
میرویم تا خط امام بماند .
خطی که تبلور قاطعیت بر علیه جباران ، عصاره عصیان مستضعفان بر علیه مستکبران ، فریاد همیشه مظلومان ، راه پیروز محرومان است .
می رویم تا خط امام بماند .
خطی که رسالت گسستن زنجیرهای اسارت از دست و پای مغضوبین زمین را بر عهده دارد .
می رویم تا خط امام بماند .
خطی که پیام قیام پیروزمند مستضعفان را بر تارک تاریخ خواهد داشت و پوزه کثیف جلادان را سرانجام به خاک خواهد مالید .
می رویم تا خط امام بماند .
خطی که راه پیروز انقلاب کبیر اسلامی خلق دلاور ایران است و باید که حماسه قیام را تا دور دستها بکشاند و نهال انقلاب را در دل خلقهای تحت ستم جهان بنشاند .
می رویم تا خط امام بماند .
خطی که با نفی هرگونه سازشکاری و ستمکاری ، نوید نابودی سازشگران و ستمکاران را با خود همراه داشت .
می رویم تا خط امام بماند .
خطی که پاسدار خون رزمندگان دلیر و شهیدان بخون خفته امت قهرمان ایران است .
خطی که سرانجام شوم امپریالیسم و سلطه گران اجنبی را هم اکنون بر قله عالم نمایان ساخته و دژ مستحکم توحید را در دور دستهای هر ستمکده برپا خواهد داشت .
... میرویم تا خط امام بماند .
راستی، به پستی که به جناب آقای محمد جاوید اختصاص داده بودیم دوباره سری بزنید.![]()
تا بعد از تموم شدن امتحانا!
خدانگهدار